تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرف النبي ص ( فارسي ) — صفحة 382

مساهمون:

ص٣٨٢
وجدت طعم الموت قبل ذوقه * ان الجبان حتفه من فوقه و الثور يحمى جلده بروقه
قالت ثم دخلت على بلال فقلت كيف تجدك قالت فرفع عقيرته . ثم قال :
الا ليت شعرى اهل ابيتن ليلة * بفج و حولى اذخر و جليل و هل اردن يوما مياه مجنة * و هل يبدون لى شامة و طفيل
قالت عايشه رضى الله عنها فدخلت على النبى صلى الله عليه فذكرت ذلك له فقال صلى الله عليه اللهم ان ابراهيم عبدك و نبيك دعاك لاهل مكة و انا ادعوك لاهل المدينة به مثل ما دعاك به ابراهيم لاهل مكة اللهم بارك لهم فى صاعهم و فى مدهم و فى تمرهم و حببها الينا كحبنا مكة و أشد و انقل وباها الى خم او الجحفة . ( 1 ) از عايشه رضى اللّه عنها روايت مىكنند كه او گفت : در رفتم در پيش ابو بكر الصديق رضى اللّه عنه و عيادتش مىكردم كه رنجور بود ، و او را گفتم كه تو خويشتن را چگونه مىبينى ؟ گفت : هر مردى در بامداد آيد و مرگ به دو نزديكتر باشد كه شراك نعل او . پس مىگويد عايشه كه در پيش عامر بن فهيره رفتم و گفتم او را خود را چگونه مىبينى ؟ گفت : پيش از آنكه مرگ آمد ، طعم مرگ بيافتم . پس در پيش بلال رفتم و او را گفتم خود را چگونه مىبينى ؟ گفت و آواز برداشت و دو بيت برخواند و معنى آن است كه : كاشكى دانستمى كه هرگز باشد كه من همه شب به فلان جاى باشم و پيرامن من اذخر و جليل باشد ، نام دو گياه است در باديه و هرگز باشد كه در فلان آب شروع كنم و هرگز آن دو كوه را كه نامبرده است شامه و طفيل باز ببينم . يعنى كه هرگز بود كه بار دگر عهد گذشته را دريابم . ( 2 ) پس عايشه رضى اللّه عنها در پيش رسول عليه السلام آمد و آنچه شنيده بود از همه باز گفت . رسول عليه السلام گفت : بار خدايا ، بندهء تو ابراهيم خليل در حق مكه و اهل مكه دعا مىكرد و من در حق اهل مدينه دعا مىگويم چنان كه او در حق اهل مكه گفت : بار خدايا ايشان را بركت ده در پيمانه كه بدان طعام پيمايند و بركت