با او هزار هزار فرشته بودند . ( 1 ) تا برسيد به درجهء بيست و چهارمين ، بر آنجا زولاليل بود فرشتهاى تاج بر سر ، دست راستش در زير آسمان دنيا بود و دست ديگرش بالاى آسمان دنيا ، ميان هر انگشتى از انگشتان او هفت هزار فرشته بودند همه با تاج و پرهاى ايشان از گوهر . و بر درجهء بيست و پنجم فرشتهاى بود نام او اسمعياليل با او هفت هزار هزار فرشته بودند ، چون تسبيح كردندى ، گوهر از دهانشان مىفشاندى ، درازناى هر گوهرى هشتاد ميل در هشتاد ميل ، و جماعتى فرشتگان موكل بودند كه آن گوهر مىچيدند و در رود شرقى مىانداختند .
( 2 ) رسول عليه السلام مىگويد پس برسيدم ديدم فريشتگانى را كه تسبيح ايشان اين بود كه : سبحان ربى الاعلى ، و مهمتر ايشان صاحب هاروت و ماروت بود و همه تاجها از نور داشتند . پرسيد از جبريل كه اين كيست ؟ گفت : اين محمد بن عبد اللّه است . گفت او را به رسالت فرستادهاند . جبريل گفت : نعم پس دستورى خواست كه سلام كند بر مصطفى پس سلام كرد ، پس ديدم باد را كه او را هفت سر بود هر سرى را هشتاد زبان ، بر هر زبان چهل هزار فريشتهء موكل ، همه تاجها بر سر سلام كردند بر من و مرحبا گفتند .
( 3 ) و آوردهاند كه رسول عليه السلام چون به معراج رسيد به بيست و پنجم پايه ، جماعتى فرشتگان را ديد سجده كرده در هوا از آن وقت كه خداى تعالى آسمان و زمين آفريد ، سرهاى ايشان در زير پر كشيدهاند و هيچ در يك ديگر ننگرستند و نه در خويشتن از ترس خداى تعالى و پيوسته در تسبيح و تهليل باشند و لحظهاى سست نگردند و مىگريند ، و ايشان را عبادت سختتر است
aIII
از جمله ملايكه تا زنده باشند بر آن طريق باشند . پس برسيد به درى از درهاى آسمان دنيا كه آن را حفظه خواندندى ، و بر آن در فرشتهاى بود نام او اسماعيل و زير دست او دوازده هزار فرشته بودند . جبريل خواست كه در بگشايند . اسماعيل گفت كه با تو