تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرف النبي ص ( فارسي ) — صفحة 291

مساهمون:

ص٢٩١
على بن ابى طالب . پس على فراز آمد و گفت : اينكم يا رسول اللّه . گفت : نزديك در آى از من نزديك در آمد رسول عليه السلام او را در برگرفت و ميان دو چشمش بوسه داد و ما ديديم كه اشك رسول بر روى او مىچكيد . پس دستش بگرفت و گفت به بانگ بلند كه اى معاشر
b
2
oI
مسلمانان ، اين على بن ابى طالب است . اين شيخ مهاجر و انصار است . اين برادر من است و پسر عم من است و داماد من است . اين گوشت و خون من است . اين پدر سبطين است حسن و حسين ، دو سيد جوانان اهل بهشت . اين است كه غم از من ببرد . شير خدا است و شمشير خدا است بر دشمنانش در زمين بر دشمنانش باد لعنت خدا و لعنت همه لاعنان و خداى تعالى از ايشان بيزار است و من از ايشان بيزارم ، و هر كه خواهد كه خدا از او بيزار باشد و من ازو بيزار ، گوى از على بن ابى طالب بيزار شو . هر كه حاضر است از شما اين سخن برساند بدانكه غايب است . پس گفت بنشين يا على كه خداى تعالى از تو مىشناسد اين كه گفتم . ( 1 ) پس گفت به بانگ بلند كه اى معاشر مسلمانان ، اگر خداى را بپرستيد چندانكه بباشيد از نحيفى چون كمانها و روزه داريد تا بباشيد همچون زه كمان از لاغرى و نماز كنيد تا زانوهاتان سوده شود ، پس دشمن داريد يكى را از اصحاب من كه اصحاب عشره‌اند خداى تعالى شما را در دوزخ اندازد . پس از منبر فرو آمد گريان و دلتنگ . حدثنا ابو عتاب الدلال عن خالد بن ابى كلاب عن عبد خير عن على بن ابى طالب قال قال رسول اللّه صلى اللّه عليه و سلم رحم اللّه ابا بكر زوجنى ابنته عايشه و حملنى الى دار الهجرة و اعتق بلالا من ماله رحم اللّه عمر يقول و ان كان مرا تركه الحق ماله من صديق رحم اللّه عثمان تستحيى منه الملائكة رحم اللّه عليا اللهم ادر الحق معه حيث دار . ( 2 ) على بن ابى طالب رضى اللّه عنه روايت مىكند كه رسول عليه - السلام گفت : رحمت كناد خداى عز و جل بو بكر را دختر خويش را عايشه جفت من گردانيد و مرا به دار الهجره برد يعنى از مكه به مدينه
شرف النبي ص ( فارسي ) — صفحة 291 | عبد الملك الخركوشي النيسابوري / نجم الدين محمود راوندى