مونس من بود آنگاه كه ايشان مرا دلتنگ كردند . و به تن و مال مرا يارى داد و دختر خويش عايشه را به نكاح به من داد و هلال را از براى من بخريد از مال خويش . بر دشمنان او لعنت خداى باد و لعنت لعنت كنندگان و خداى تعالى از ايشان بيزار است و من بيزارم ، هر كه خواهد كه خداى از او بيزار باشد و من ، گو بيزار شو از ابو بكر الصديق . مىبايد كه كسانى كه حاضرند اين سخن برسانند به كسانى كه غايباند . پس گفت : بنشين يا ابا بكر كه خداى تعالى اين همه كه گفتم از تو شناخته است . پس گفت :
كجاست عمر خطاب ؟
اين عمر بن الخطاب فوثب اليه عمر و قال ها انا ذا يا رسول اللّه فقال ادن منى فدنا منه فضمه النبى صلى اللّه عليه الى صدره و قبل بين عينيه و راينا دموع عينى رسول اللّه تجرى على خديه ثم اخذ بيده و قال باعلا صوته معاشر المسلمين هذا عمر بن الخطاب هذا شيخ المهاجرين و الانصار هذا الذى امرنى اللّه ان اتخذه ظهيرا و مشيرا هو الذى انزل اللّه الحق على قلبه و لسانه و يده هو الذى يقول الحق و ان كان مرا هو الذى لا يخاف فى اللّه لومة لايم هذا الذى يفرق الشيطان من شخصه هذا سراج اهل الجنة فعلى مبغضيه لعنة اللّه و لعنه اللاعنين و اللّه منه برىء و انا منه برى .
( 1 ) رسول عليه السلام گفت : كجاست عمر بن الخطاب ؟ عمر خطاب فرا پيش آمد و گفت : اينكم يا رسول اللّه . گفت : نزديك در آى . عمر نزديك در آمد رسول عليه السلام او را در بر گرفت و دست او بگرفت و ميان دو چشمش را بوسه داد و اشك از چشم رسول عليه السلام بر رخسار مىچكيد و گفت به آواز بلند كه : اى معاشر مسلمانان ، اين عمر بن الخطاب است . اين شيخ مهاجران و انصارست . اين آن است كه خداى تعالى مرا فرمود كه او را يار و هم پشت خود كنم و در كارها مشورت با او كنم . او آن است كه خداى تعالى فرو فرستاده است حق بر دل و زبان و دست او ، و او آن است كه سخن حق بگويد و اگر چه
a
2
oI
تلخ باشد و او آن است كه در راه خدا نترسد از ملامت ملامت كنندهاى و او آن است كه شيطان از او