رسول عليه السلام گفت : چون دوست ندارم ريحان خويش از دنيا .
ابو رافع روايت كرد كه چون حسن رضى اللّه عنه از مادر بزائيد ، فاطمه خواست كه عقيقهاى كند از براى حسن و گوسفندى كشد .
رسول عليه السلام گفت : گوسفند بمكش و لكن موى سر حسن باز كن و برابر نقره باز كن و به درويشان ده . پس چون حسين رضى اللّه بزاد همچنين كرد .
( 1 ) جابر بن عبد اللّه روايت كرده است كه يك روز در حضرت رسول عليه - السلام شد . رسول عليه السلام حسن و حسين را بر پشت خويش نشانده بود و مىگفت : نيكا شتر كه از آن شما است و نيكا بار كه شماايد .
( 2 ) انس بن مالك روايت مىكند كه حسن و حسين در حضرت رسول عليه السلام كشتى مىگرفتند و رسول عليه السلام مىگفت :
هان اى حسن . انس گفت : يا رسول اللّه ، يارى بزرگ مىدهى بر كوچك . رسول عليه السلام گفت : جبرئيل مىگويد هان اى حسين ، و يارى حسين مىدهد . ( 3 ) عبد اللّه بن عباس رضى اللّه عنهما روايت مىكند كه رسول عليه السلام حسن و حسين را بدين دعا از چشم بد با پناه خداى تعالى مىبرد :
اعوذ بكلمات اللّه التامة من كل شيطان و هامة و من كل عين و لامة .
و حنين گفت كه ابراهيم عليه السلام از براى اسماعيل و اسحق خواندى و باد بر ايشان دميدى . ( 4 ) مسروق روايت كرده است از عايشه رضى اللّه عنها كه گفت : حسن و حسين در آمدند به نزديك من و من ايشان را دينارى زر بدادم و چادرى داشتم به دو نيمه كردم و هر يكى را از آن ردائى ساختم و ايشان شاد و خرم و خندان بيرون رفتند . رسول عليه السلام ايشان را بديد و گفت : اى دو روشنائى چشم ، اين بردهها كه پوشانيد شما را و اين دينار كه داد به شما خداى تعالى او را جزاى خير دهاد . ايشان گفتند : مادر ما عايشه . رسول گفت : راست گفتيد كه عايشه به خدا كه مادر شما است و مادر هر مؤمنى . عايشه گفت : به خدا كه هرگز از رسول چيزى نشنيدم كه مرا خوشتر آمد ازين كلمه كه گفت ، و آنچه گفت
شرف النبي ص ( فارسي ) — صفحة 276
مساهمون: عبد الملك الخركوشي النيسابوري
ص٢٧٦