مىگويند و گمان مىبرند ، و لكن خداى تعالى داند كه من على ابن ابى طالب را دوست دارم بغايت دوستى و حسن و حسين را رضوان الله عليهم و بزرگوارى ايشان نيك دانم ، ( 1 ) و امير المؤمنين مهدى حكايت كرد مرا از پدر خويش
a
92 منصور از پدر خويش از عبد الله بن عباس كه او گفت روزى در خدمت رسول عليه السلام بودم . همى ناگاه فاطمه رضى الله عنها مىآمد گريان . رسول عليه السلام گفت : پدر فداى تو باد ترا چه بوده است ؟ گفت : حسن و حسين از خانه بيرون رفتند و شب باز نيامدند و مرا دل مشغولست .
رسول عليه السلام گفت : اى دختر . تو مگرى كه خداى تعالى كه ايشان را آفريد و لطف او در حق ايشان بيشتر از لطف من و تو است . پس هر دو دست برداشت و گفت :
اللهم ان كانا اخذا برا و بحرا فاحفظهما و سلمهما .
خداوندا ، اگر حسن و حسين به راه بيابان رفتهاند يا به راه دريا ايشان را نگاه دار و به سلامت .
پس جبرئيل عليه السلام فرو آمد و گفت : يا محمد ، غم مخور و اندوه مبر كه ايشان بزرگوارانند در دنيا و بزرگوارانند در آخرت ، و پدر ايشان . بهتر از ايشان است ، ( 2 ) و ايشان در حظيرهء بنى النجار خفتهاند و خداى تعالى فريشتهاى را بر ايشان موكل فرموده است تا ايشان را نگاه مىدارد . رسول عليه السلام برخاست و جمله صحابه كه در خدمت بودند ، تا بدان حظيره كه جبريل عليه السلام نشان داده بود ، حسن و حسين را ديد دست در گردن يك ديگر آورده و خفته و فريشتهاى كه بر ايشان موكل بود پرى از آن خود در زير ايشان گسترده و پرى بر بالا گسترده و بر بالاى سر ايشان سايهبانى مىكرد . رسول عليه السلام ايشان را بوسه مىداد تا از خواب در آمدند ، و حسن را بر دوش راست گرفت و حسين را بر دوش چپ گرفت و جبريل عليه السلام با رسول بود تا از حظيره بيرون آمدند . و رسول عليه السلام مىگفت كه من شما را بزرگ گردانم چنان كه خداى تعالى شما را بزرگ گردانيده است . ( 3 ) ابو بكر الصديق رضى الله عنه از پيش باز آمد