( 1 ) پس تبع خشم گرفت بر ايشان و عمار يس را بخواند و گفت حال اين شهر چيست كه از من و لشكر من نترسيدند ؟ وزير گفت :
ايشان
a
74 مردمانى عربىاند و جاهل و كس را نشناسند و ايشان را خانهاى است كه آن را كعبه خوانند و بدان خانه مستظهر باشند و بتان را سجده كنند . ملك گفت : نازش ايشان بدين كعبه است ؟
وزير گفت : نعم . پس ملك با جمله لشكر به بطحاى مكه فرو آمد و انديشه مىكرد و با هيچ كس از وزير و غير وزير اين سخن در ميان ننهاد . با خود مىگفت كه اين خانه را بيران كنم و مردان را جمله بكشم و زنان و فرزندان ايشان به بردگى ببرم . حق عز و علا درد سرى بر وى مستولى گردانيد و از بينى و گوش او آبى گنده روان كرد چنان كه كس طاقت نداشت كه لحظهاى پيش او بنشيند از آن گند كه ازو مىآمد . ( 2 ) پس ملك وزير را گفت كه علما و حكما را جمع كن و طبيبان را حاضر كن تا تدبيرى سازند اين علت را . اطبا و حكما بسى انديشه كردند و با خود برانداختند كس دواى آن رنج نتوانست كرد . ملك گفت : من اين همه علما و حكما و اطباء را جمع كردم تا امروز كه مرا رنجى باشد هيچكس مرا معالجتى نتواند كرد . جواب دادند كه ما مردمانىايم كه كارهاى دنياوى را معالجت دانيم اما كارهاى آسمانى را ما هيچ راهى نبريم . كار بر ملك سخت شد و روز بروز علت بر وى مستولى گشت .
( 3 ) يك شب شخصى از علما پيش وزير آمد و گفت ميان من و تو سرى هست اگر ملك راست بگويد من معالجت او بكنم . وزير خرم گشت و ملك را از آن حال اعلام كرد . ملك حضور او خواست . وزير او را به خدمت ملك آورد و سخن باز راند . گفت اگر ملك مصدوقهء حال بر من پوشيده ندارد علاج اين رنج آسانست .
پس اشارت فرمود كه استكشافى رود . عالم خلوت طلبيد . چون خالى كردند ، ملك را گفت در خاطر مبارك ملك هيچ آمده است كه در حق اين خانه كه آن را كعبه مىخوانند بد مىكند و آن را