تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرف النبي ص ( فارسي ) — صفحة 103

مساهمون:

ص١٠٣
مسجد رفت . امير المؤمنين على را رضى اللّه عنه ديد بر پهلو خفته و ردا از دوشش افتاده و خاك به پشتش رسيده . رسول عليه السلام خاك از پشتش پاك مىكرد و مىگفت : بنشين اى بو تراب . ( 1 ) از عايشه رضى اللّه عنها روايت است كه گفت : پدرم در آمد و مرا گفت چون رسول در آيد و شاد باشد ، ازو درخواه تا ترا دعا كند و از خداى تعالى آمرزش تو بخواهد آنچه متقدم است و آنچه متأخر . گفت رسول عليه السلام در آمد و من بازى مىكردم ، گفت : اى عايشه ، اين چيست ؟ من گفتم : خيل سليمان بن داود . پيغمبر بخنديد و خواست كه از سراى بيرون شود . من بشتافتم و دست در گردن رسول آوردم . مرا گفت : چت بوده است اى حميرا ؟ گفتم پدر و مادر من فداى تو باد يا رسول اللّه ، دعائى بكن تا خداى تعالى گناه من بيامرزد آنچه از پيش رفته است و آنچه از پس خواهد آمد . رسول عليه السلام دست برداشت و گفت : بار خدايا ، عايشه دختر ابو بكر را بيامرز ، آمرزشى ظاهر و باطن كه هيچ گناهى بنگذارد و پس از آن هيچ نكند ، پس گفت : اى عايشه ، خرم شدى ؟ من گفتم : آرى ، بدان خداى كه ترا به حق فرستاده است . رسول گفت : بدان خداى كه مرا به حق فرستاده است ، كه اين دعا خاص ترا نگفتم از ميان امت ، و لكن اين دعا در نماز گويم به شب و روز از براى امت . آن جماعت كه رفتند و آنان كه مانده‌اند و آنان كه خواهند آمد ، تا روز قيامت ، و من دعا مىگويم و فرشتگان آمين مىگويند بر دعاى من . ( 2 ) و آورده‌اند كه رسول عليه السلام بو هريره را گفت : زر غبا تزدد حبا . معنى آن است كه زيارت روزى كن و روزى مكن تا بيفزائى دوستى . و سبب اين حديث آن بود كه بو هريره يك روز به خدمت رسول عليه السلام نيامد . پيغمبر گفت :
a
39 كجا بودى يا ابا هريره ؟ گفت : پيش خواهرم بودم . رسول عليه السلام گفت يا با هريره ، زر غبا تزدد حبا . يعنى پيش ما مىباش كه تو بر ما عزيزى ، و به خويشان غب مىرو تا ملالتشان نباشد . و رسول عليه السلام مداعبت