اصحاب رسول عليه السلام بودم در سفر ، و متاعى كه داشتند بر ايشان گران بود . رسول عليه السلام مرا گفت : گليم خود بگستر .
من بگستردم و متاعهاى ايشان در گليم من نهاد و گفت : تو سفينهاى برگير . بر گرفتم . و از آن روز باز اگر يك خروار و دو و سه و چهار و پنج و شش گرفتمى ، بر من سنگى نبودى . ( 1 ) و آوردهاند كه رسول عليه السلام حسن و حسين را گفت در آن وقت كه ايشان طفل بودند كه : حزقه حزقه ترق عين بقه اللهم انى احبه فاحبه .
و آوردهاند كه زاهدى در بازار بود . رسول عليه السلام از پس او فراز آمد و هر دو دست بر چشم وى نهاد . و زاهد ندانست كه او رسول است تا آنگه كه رسول گفت : كه مىخرد بندهاى ؟ زاهد گفت : يا رسول الله ، آنگاه مرا كاسد يا بى . رسول گفت : پيش خداى عز و جل كاسد نباشى . ( 2 ) و روايت است كه رسول عليه السلام عايشه را گفت كه چون تو از من راضى باشى ، دانم . و چون خشمناك باشى ، دانم . عايشه پرسيد كه چگونه ؟ رسول گفت : چون راضى باشى گوئى : لا و رب محمد . و چون خشمناك باشى گوئى : لا و رب ابراهيم . عايشه گفت : يا رسول الله ؟ من هجران نكنم
b
38 الا از نام تو . و آوردهاند كه رسول عليه السلام حسين را ديد در كوئى با كودكان بازى همى كرد . رسول فراز آمد . حسين ازين سوى و از آن سوى مىگريزد و رسول مىخندد ، تا او را بگرفت . پس دستى بر سرش نهاد و دستى در زير زنخش و بوسه بر دهانش نهاد . و آوردهاند كه رسول عليه السلام عايشه را ديد كه لعبت بازى مىكرد . گفت : يا عايشه ، اين چيست كه تو مىكنى ؟ گفت : لشكر سليمان . رسول عليه السلام هيچ انكارى نكرد .
( 3 ) ابو هريره روايت مىكند كه مرا شكم درد مىكرد و بر من سخت مىآمد . رسول عليه السلام بر من بگذشت و گفت : شبوذ اشكم درد . من گفتم : بلى يا رسول اللّه . گفت : بر خيز و نماز كن در نماز شفا است . و رسول عليه السلام گفتى من مزاح كنم و نگويم الا حق .
از سهل بن سعد الساعدى روايت است از رسول عليه السلام كه در