[ قصهء زنى با عمر بن عبد العزيز ]
( فصل سى و پنجم : ) گويند : در آن بينى كه عمر بن عبد العزيز در مجلس خود نشسته بود دربان او با زنى خون آلوده ، بلند قامت و خوش قد و بالا با دو مرد ديگر كه با آن زن بودند با نامهءاى كه ميمون بن مهران بعمر بن عبد - العزيز نوشته بود وارد شدند و نامه را بعمر دادند ، وقتى كه عمر آن را باز كرد ديد نوشته :
( بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ ) *
از ميمون بن مهران به سوى عمر بن عبد العزيز ، سلام عليك و رحمت اللَّه و بركاته ، اما بعد : امر عجيبى براى ما پيش آمد كرده كه سينههاى ما را تنگ كرده و فكر ما به آن رسا نيست لذا ما خود را راحت كرده و آن را به اهلش واگذار نمودهايم ، زيرا كه خداى تعالى ميفرمايد :
وَ لَوْ رَدُّوهُ إِلَى الرَّسُولِ وَ إِلى أُولِي الْأَمْرِ مِنْهُمْ لَعَلِمَهُ الَّذِينَ يَسْتَنْبِطُونَهُ مِنْهُمْ
« 1 » .
اين يك زن و دو مردى را ( كه بحضور شما روانه كردم ) يكى از آن دو مرد شوهر و ديگرى پدر اين زن است كه گمان مىكند دامادش بدين نحو قسم خورده كه على بن ابى طالب عليه السّلام بهترين اين امت و سزاوار ترين مردم برسول خدا صلى اللَّه عليه و آله است و به اين قول دختر او را طلاق داده است و پدر اين زن گمان مىكند كه دخترش بر دامادش حرام شده زيرا
هامش
( 1 ) سورهء نساء ، آيه ( 85 ) يعنى : اگر آن ( قضاوت ) را به عهدهء پيغمبر و اولو الامر ( يعنى دوازده امام ) ميگذاشتند آنهائى كه استنباط ميكردند حكم آن را ميدانستند - مترجم .