لتوضحها فانت بها عليم * و ربك بالقضاء بها مبين
لانك قد حويت العلم طرا * و حكمت التجارب و الفنون
و فضّلك الاله على الرعايا * فحظّك فيهم الحظ الثمين
راوى گويد : در آن مجلس رجال بنى اميّه و قريش حضور داشتند عمر بن عبد العزيز به ابو مرّه ( پدر آن زن ) گفت : يا شيخ تو ( در بارهء اين مسأله ) چه ميگوئى ؟ گفت : يا امير المؤمنين زن اين مرد دختر من است كه با بهترين جهيزيه بخانهء او فرستادم و خير اين زن نصيب او شده است اين مرد قسم دروغ خورده كه من زنم را طلاق دادهام و ميخواهد كه با او باشد ، عمر گفت : اگر با اينقسم زن خود را طلاق نداده باشد قسم او چطور قسمى خواهد بود ؟ گفت : سبحان اللَّه اين موضوعى كه او در بارهاش قسم خورده كذب آن واضح و روشنتر است از اينكه من با اين علم و سنّم در بارهء آن شكى داشته باشم ، زيرا اين مرد قسم خورده كه بعد از رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله على بهترين اين امت است و الّا زوجهء او سه طلاقه باشد .
عمر بن عبد العزيز به شوهر آن زن گفت : تو چه ميگوئى آيا چنين قسمى خوردهاى ؟ گفت : آرى ، وقتى كه گفت : آرى نزديك بود كه مجلس اهل خود را مضطرب نمايد و بغضب در آورد و بنى اميّه با غضب به شوهر آن زن نگاه ميكردند ولى حرف نميزدند و به صورت عمر بن عبد العزيز مىنگريستند ، عمر سر خود را به زير انداخت و با دست خود روى زمين خط ميكشيد و اهل مجلس هم ساكت و منتظرند كه عمر چه خواهد گفت عمر سر خود را بلند كرده اينشعر را انشاء كرد :
اذا ولى الحكومة بين قوم * اصاب الحق و التمس السداد
و ما خير الامام اذا تعدى * خلاف الحق و اجتنب الرشادا