خواهد شد ولى هيچ كس اين عمل را انجام نداد تا اينكه آن حضرت سه مرتبه اينسخن را اعاده كرد ، آنگاه فرمود : آگاه باشيد كسى كه از اين قوم خبرى بياورد در بهشت رفيق من است و كسى از جاى خود بلند نشد .
آن بزرگوار به من فرمود : حذيفه تو بلند شو برو و با كسى سخن نگو تا نزد من بيائى من بلند شدم و رفتم پشت سر آنها نشستم و آنها بدور آتش جمع شده بودند .
ابو سفيان گفت : هر كسى بايد نظر كند و ببيند كه كى پهلوى او نشسته من خودم را جمع كردم و به آنها گفتم : شما كى هستيد گفتند :
فلان و فلان ، بعد از آن خدا بادى را فرستاد تا كليهء خيمهها و نيزههاى آنها را به زمين زد و شن و ريگ و آتشى كه بدور آن جمع شده بودند به صورت آنها ريخت ، آنگاه ابو سفيان بلند شده سوار شتر خود شد و آن را ميراند به خيال اينكه دست و پاى شتر باز است غافل از اينكه دست و پاى آن بسته است .
حذيفه گويد : در آن موقع من هر عملى كه ميخواستم بكنم مىتوانستم « 1 » ولى به ياد عهد و پيمان رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله كه به من وعدهء بهشت داده بود آمدم و از اموال آنها چيزى بر نگرفتم ، ابو سفيان در بين آنها فرياد زد كه چرا بارها و اسبان خود را حركت نمىدهيد ، پس آمدم خدمت رسول خدا و جريان را بعرض رساندم و كسى از آنها باقى نماند
[ دعائى كه خواندن آن باعث رفع خطر مىشود ]
( باب پنجاهم : ) از ابن عباس روايت شده كه اگر كسى را غم رخ دهد يا از ظلم پادشاهى بترسد اين دعا را بخواند مستجاب خواهد شد
هامش
( 1 ) يعنى از اموال آنها سرقت نمايم .