عبد الله بن زبير به عثمان گفت : اگر اين مردم بر تو پيروز شدند ، پس از تو با چه كسى همراه باشم .
عثمان گفت : همراه جماعت باش .
عبد الله گفت : حتى اگر اين جماعت همانانى باشند كه بر تو پيروز شدهاند .
عثمان گفت : هرطور كه جماعت بودند تو نيز آن چنان باش .
حسن بن على به عثمان گفت : هرطور كه مىخواهى به من فرمان بده ، من مطيع تو هستم .
عثمان گفت : برگرد پسر برادرم ، در خانهات بنشين تا كار خداوند رخ نمايد .
ابو هريره در حالى كه شمشيرش را به دور گردنش آويزان كرده بود گفت : امير المؤمنين ، اين شمشير زننده پاك است ، آنان مردى از ما را كشتهاند و آتش روشن كردهاند .
عثمان گفت : به تو فرمان مىدهم شمشيرت را غلاف كنى .
ابو هريره گفت : اگر شمشيرم را غلاف كنم نمىدانم چه كسى شمشير را خواهد گرفت .
مغيره به عثمان گفت : امير المؤمنين ، اين مردم عليه تو گرد آمدهاند ، اگر دوست دارى به مكه برو و اگر دوست دارى شكافى در ديوار درست مىكنيم كه از آن جا به شام به روى . در آن جا معاويه و ياوران تو از اهل شام هستند و اگر دوست ندارى ، تو بيرون رو ما نيز بيرون مىرويم ، و قضاوت را به خدا مىسپاريم .
عثمان گفت : اين كه گفتى به مكه بروم ، از رسول خدا ( ص ) شنيدم كه مىگفت ، مردى از قريش در مكه از دين بر مىگردد نيمى از عذاب اين امت از آن او خواهد بود و من دوست نمىدارم آن مرد باشم ، اما اين كه گفتى به شام بروم مدينه خانهاى است كه به سوى آن هجرت كردهام و در كنار قبر رسول خدا ( ص ) هستم . من نيازى به بيرون رفتن از جايى كه به آن جا هجرت كردهام ندارم ، اما اين كه گفتى قضاوت در مورد مردم را به خدا بسپارم ، نمىخواهم اولين كسى باشم كه در امت رسول خدا ( ص ) خونى بريزم .
اطرافيان عثمان گفتند : ما اگر بيرون برويم تأمين جانى نداريم ، اگر اجازه فرمايى ، در گوشهاى از خانه آرام گيريم .
على وقتى كه موقعيت را چنين ديد ، در پى طلحه ، زبير ، سعد ، عمار و تعدادى از اصحاب رسول خدا ( ص ) كه همگى از حاضران در جنگ بدر بودند ، فرستاد و همراه آن غلام سياه و نامهء مهر شده نزد عثمان رفتند .
على گفت : اين غلام ، غلام توست ؟ شتر نيز از آن توست ؟
عثمان گفت : آرى .
الإمامة والسياسة ( امامت وسياست ، تاريخ خلفاء ) ( فارسى ) ( چاپ ققنوس ) — صفحة 63
مساهمون: ابن قتيبة الدينوري
ص٦٣