وقتى غلام را گرفتند همراهان محمد از او پرسيدند : براى چه به اين سرعت حركت مىكردى مثل اين كه دنبال چيزى بودى و يا اين كه از چيزى فرار مىكردى ؟
غلام سياه پاسخ داد : من غلام امير المؤمنين ، عثمان هستم ، او مرا به سوى استاندار مصر روانه كرده است .
مردى از همراهان محمد رو به غلام سياه كرد و گفت : وى استاندار مصر است .
غلام سياه گفت : او را نمىخواهم .
به محمد خبر دادند و وى را به نزد غلام سياه آوردند .
محمد آمد و به غلام سياه گفت : غلام چه كسى هستى ؟
غلام سياه يك بار جواب مىداد و غلام مروان حكم هستم و بار ديگر مىگفت : غلام امير المؤمنين هستم .
تا اين كه يكى از همراهان محمد ، او را شناخت و گفت : او غلام عثمان است .
محمد بن غلام گفت : عثمان تو را به سوى چه كسى فرستاده است ؟
غلام گفت : به سوى استاندار مصر .
محمد گفت : با چه چيزى .
غلام گفت : به همراه نامهاى .
محمد گفت : ولى نامهاى به همراه تو نيست ؟
غلام بار ديگر سخنان خود را انكار كرد ، وى را مورد بازرسى قرار دادند ، ولى همراه وى نوشتهاى نبود . غلام سياه ، يك مشك كوچك آب به همراه داشت . در آن مشك شىء سنگينى قرار داشت كه تكان مىخورد . مشك را تكان دادند بلكه آن شىء بيرون آيد . ناچار مشك آب را پاره كردند ، در آن نامهاى را يافتند كه عثمان براى عبد الله بن ابى سرح فرستاده بود .
محمد بن ابى بكر همراهان را جمع كرد و نامهء عثمان را براى آنان خواند . مضمون نامه چنين بود :
هنگامى كه محمد بن ابى بكر و فلانى و فلانى ، نزد تو آمدند آنان را در بند كن و به قتل برسان و نامهء آنان را از بين ببر ، بر استاندارى مصر بمان تا نامهء ديگر من به دست تو برسد .
محمد بار ديگر نامه را به همان صورت اول آن در آورد و همراهان محمد بن ابى بكر وقتى كه از مضمون نامه آگاه شدند ، غلام سياه را رها كردند و به مدينه بازگشتند . وقتى كه به مدينه رسيدند ، محمد اصحاب رسول خدا ( ص ) ، يعنى طلحه ، زبير ، على و سعد را گرد آورد و
الإمامة والسياسة ( امامت وسياست ، تاريخ خلفاء ) ( فارسى ) ( چاپ ققنوس ) — صفحة 60
مساهمون: ابن قتيبة الدينوري
ص٦٠