از جريان مشورت آگاه شد ، از اين كار دلگير شد ، پس از آن به ياد سخن موسى در مورد سرزمين روم افتاد . آن جا كه بر بطريق پيروز شد در حالى كه كسى برتر از وى جز پادشاه روم نبود .
بطريق به مسلمه گفت : اگر مرا پناه دهى ، پادشاه را نزد تو مىآورم ، بطريق نزد پادشاه آمد و سخنان مسلمه را به اطلاع وى رسانيد ، بطريق به پادشاه گفت : چطور مىتوانم خطر مسلمه را از تو دور كنم ؟
پادشاه گفت : تاج مرا بر سر خود بگذار ، و در جاى من بنشين .
بطريق نزد مسلمه بازگشت و گفت : مدتى به من مهلت بده تا همهء آنان را به نزد تو آورم .
بطريق به همهء مردم كه در دژها پناه گرفته بودند ، اطلاع داد تا به كوهها پناه برده ، هر چه مىتوانند به همراه خود آذوقه ببرند و محصولات كشاورزى خود را به آتش بكشند . وقتى كه مردم دژها چنين كردند ، بطريق دانست كه كارش استوار شده است ، كسى را نزد مسلمه فرستاد و به او گفت : اگر تو زنى باشى كارى را كه يك مرد با يك زن انجام مىدهد ، با تو انجام دادهام .
مسلمه بسيار خشمگين شد و تصميم گرفت اگر بر پادشاه روم پيروز نشود هرگز رستگار نخواهد شد .
پرسش سليمان از موسى در مورد مغرب
محمد بن سليمان روايت مىكند ، سليمان بن عبد الملك به موسى گفت : چه كسى را بر اندلس جانشين خود قرار دادى ؟
موسى گفت : پسرم عبد العزيز را .
سليمان گفت : چه كسى را بر افريقا و طنجه و سوس جانشين خود قرار دادى ؟
موسى گفت : پسرم عبد الله را .
سليمان گفت : اى موسى فرزندانت را بزرگ داشتى .
موسى گفت : چه كسى از من سزاوارتر است ، پسرم مروان در اندلس است ، و عبد الله در ميورقه و صقليه و مروان در سوس ، آنان در شهرهاى مختلفى پراكندهاند ، در حالى كه هر روز غنيمتهاى بسيارى را به ارمغان مىآورند .
سليمان خشمگين شد ، و گفت : امير المؤمنين ، نيز از تو عزيزتر نيست ؟
موسى گفت : مقام امير المؤمنين در جايگاهى است كه هيچ مقامى والاتر از آن نمىباشد .
هر مقامى هر چند بزرگ باشد ، كمتر از شأن امير المؤمنين است .