سليمان در پى عمر بن عبد العزيز فرستاد و به وى گفت : من فردا موسى بن نصير را به دار مىكشم .
عمر در پى موسى فرستاد ، وقتى كه موسى آمد به او گفت : من به خاطر چهار خصوصيت ، تو را دوست مىدارم ، نخست در راه خدا حركت كردن و جهاد با دشمنان خدا ، دوم ، محمد ( ص ) و خاندان او را دوست مىدارى ، سوم ، عياض بن عقبه را به خاطر نيك انديشى او دوست مىدارى زيرا وى از بندگان صالح خداوند است ، چهارم ، پدرم تو را دوست مىداشت ، من نيز دوست دارم راه وى را ادامه دهم . امير المؤمنين گفته است ، تو را فردا به دار خواهد كشيد ، عهد و پيمان خود را به يادآور .
موسى گفت : چنين خواهم كرد .
عمر گفت : اميد آن دارم كه از تو نيز آن عهد و پيمان را بپذيرد .
صبحگاه ، موسى غسل كرد و خود را به كافور آغشته ساخت ، در حالى كه هيچ گونه شكى نداشت كه به دار كشيده خواهد شد . وقتى كه حرارت خورشيد فزونى يافت ، سليمان ، موسى را خواست و چون موسى آمد ، او را سرزنش كرد و ترساند .
موسى گفت : يا امير المؤمنين به خدا سوگند ، اين پاداش من نيست ، من در پى عزت و سربلندى مسلمانان بودهام .
سليمان گفت : دروغ مىگويى ، خدا مرا بكشد اگر تو را نكشم .
وقتى كه سخنان عتاب آلود سليمان بالا گرفت ، موسى گفت : به خدا سوگند ، زير زمين براى من بهتر است .
سليمان گفت : چه كسى تو را بر مردم اندلس مسلط گردانيده است ؟
موسى گفت : مروان ، عبد الملك ، وليد برادرت ، و عمويت عبد العزيز . نزديك بود كه سليمان از كار خود پشيمان شود .
سليمان گفت : خدا مرا بكشد اگر تو را نكشم .
موسى گفت : يا امير المؤمنين ، تو انجام نخواهى داد .
سليمان گفت : براى چه ؟ بىمادر ! موسى گفت : من اميد به بخشش تو دارم .
موسى زير آفتاب ايستاده بود ، سليمان نگاهى به عمر بن عبد العزيز كرد و گفت : گمان مىكنم بايد از سوگند خود برگردم و آن را اجرا نكنم .
الإمامة والسياسة ( امامت وسياست ، تاريخ خلفاء ) ( فارسى ) ( چاپ ققنوس ) — صفحة 300
مساهمون: ابن قتيبة الدينوري
ص٣٠٠