عمر به سليمان گفت : يا امير المؤمنين ، او مردى پير است ، ممكن است در اثر اين حرارت از بين برود ، او موسى است ، او كسى است كه در پى عظمت مسلمانان بود .
سليمان از كارى كه در حق موسى انجام داده بود پشيمان شد ، رو به اطرافيان كرد و گفت :
چه كسى ضامن موسى مىشود .
يزيد بن مهلب گفت : يا امير المؤمنين ، من ضامن او مىشوم . گويند ، ميان يزيد و موسى جريان شيرينى رد و بدل شده بود .
سليمان گفت : يزيد ، ضمانت تو را قبول مىكنم .
گويند ، در پايان ، موسى مقدار سه ميليون دينار به عنوان خون بها پرداخت و خود را آزاد كرد .
تعداد آزادشدگان موسى بن نصير
يزيد شبى به موسى گفت : يا ابو عبد الرحمن ، تعداد آزادشدگان و خانوادهء تو چند نفر مىباشند ؟
موسى گفت : بسيارند .
يزيد گفت : هزار نفر مىشوند ؟
موسى گفت : هزار و هزار . . . ، تا اين كه نفس موسى قطع شد . آن قدر از آزادشدگان باقى گذاشتهام كه گمان نمىكنم كسى آن مقدار باقى گذاشته باشد .
يزيد گفت : تو همانطور هستى كه برايم توصيف كردهاند .
موسى گفت : من همواره راه حق را برگزيدهام و لحظهاى از آن راه جدا نشدهام .
يزيد از نزد موسى بيرون رفت ، موسى نگاهى به يزيد و به كسى كه نزد او بود كرد و گفت : به خدا سوگند ، انديشهء نفرت چنان ابو خالد را در بر گرفته است كه به زودى سر خود را از دست خواهد داد .
چيزهاى شگفتانگيزى كه موسى ديده است
از محمد بن سليمان از مشايخ مردم مصر روايت مىكنند : موسى به همراه يكصد هزار دام كه بخشى از خمس بود در اسكندريه فرود آمد . آنان در كنيسهاى كه تا امروز به نام رفيق خوانده مىشود ساكن شدند . آنان وارد بازارى شدند و در آن شروع به خريد و فروش كردند ، در اسكندريه موسى براى خود خانهاى خريد و در آن خانه بود تا اين كه فرمان سليمان را دريافت كرد .