تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خلاصهء عبقات الانوار (حديث تشبيه) (فارسى) — صفحة 180

مساهمون:

ص١٨٠
دهانش چيزى خارج مىشد . پرنده از دهانش پاره‌اى از بدن انسانى را بيرون ريخت و سپس پركشيد و اندكى پنهان شد و دوباره آمد و پاره‌اى ديگر از دهانش بيرون ريخت و پرواز كرد و رفت . پس پاره‌هاى بدن آن انسان به يكديگر نزديك شدند و به هم پيوستند و انسان كاملى از آنها پديد آمد و من از آنچه مىديدم ، در شگفت بودم كه ناگاه همان پرنده آمد و بدن او را تكّه تكّه كرد و لاشه‌اش را در ربود و پرواز كرد . سپس آمد و پاره‌اى ديگر از لاشهء بدن آن مرد را به دهان گرفت و رفت و همين گونه آمد و رفت تا تمام پاره‌هاى آن بدن را با خود برد . من ماندم و با خود مىانديشيدم و حسرت مىخوردم كه چرا آن مرد را از قصّه‌اش نپرسيدم . چون روز دوم فرا رسيد ، همان پرنده را ديدم كه آمد و مانند ديروز ، كار خود را تكرار كرد . هنگامى كه پاره‌هاى آن بدن به هم پيوستند و انسان كاملى پديدار شد ، از صومعهء خود پايين آمدم و به سوى او شتافتم و او را به خدا سوگند دادم كه تو كيستى ؟ آن مرد سكوت كرد . گفتم : به حقّ كسى كه تو را آفريد ، بايد به من بگويى كه كيستى . وى گفت : من ابن ملجم هستم . پرسيدم : داستان تو با آن پرنده چيست ؟ گفت : من على بن ابىطالب را كشتم و خدا اين پرنده را بر من گمارده است و او هر روز ، با من همان مىكند كه ديدى . از صومعه‌ام بيرون آمدم و از مردمان پرسيدم كه على بن ابىطالب كيست ؟ مرا گفتند : او پسر عموى پيامبر خداست . پس من مسلمان شدم و بدين گونه ، به خانهء گرامى خدا آمدم تا حجّ گزارم و پيامبر صلى الله عليه و آله را زيارت كنم . « 1 » ابوالحسن على سفاقسى و سپس مكّى در « الفصول المهمّة » از كتاب « المناقب » ابوالمؤيّد خوارزمى از ابوبرزه - رضي اللَّه عنه - نقل كرده كه وى گفته است : روزى پيرامون رسول خدا صلى الله عليه و آله نشسته بوديم كه حضرتش فرمود : سوگند به آن كه جانم به دست اوست ، آدمى در روز قيامت ، قدمى بر نخواهد داشت تا اينكه خدا - تبارك و تعالى - دربارهء چهار چيز از وى
هامش
( 1 ) . وسيلة المآل فى مناقب الآل ، مخطوط .