شرح
خواجة گويد : « من المذاهب المتعلقة بهذا الموضع في الأجسام المؤلفة مذهب ينسب إلى بعض القدماء كذيمقراطيس وغيره وهو قولهم إن الأجسام المشاهدة ليست ببسائط على الإطلاق بل هي إنما متألفة من بسائط صغار متشابهة الطبع في غاية الصلابة وتألف البسائط أنما يكون بالتماس والتجاور فقط والجسم البسيط الواحد منها لا ينقسم فكا أصلا وينقسم وهما ومقاديرها في الصغر والكبر وأشكالها مختلفة . إلخ .
ودر حقيقت قول خواجة ملخص از كلام شيخ در شفاء است ( ج 1 ، ص 26 ط 1 ) . آن كه خواجة گفت إن الأجسام المشاهدة ، يعنى عناصر خاك وآب وهوا وآتش . وآن كه گفت : متألفة من بسائط صغار ، يعنى آن ذرات لا تتجزى . وآن كه گفت تألف البسائط أنما يكون ، اين بسائط ، همان عناصر چهارگانهاند كه از تماس وتجاور آن بسائط صغار صورت عنصرى مىگيرند ومركبات از آنها تركيب مىشوند .
طايفه ديگر از قائلين به جزء آن اجزاى صغار صلبه را جسم نمىدانند هر چند كه أجسام از آنها حاصل مىشود چون واحد كه عدد نيست واعداد از آن حاصل مىگردد شيخ بهائى در أول خلاصة الحساب گويد : والحق أن الواحد ليس بعدد وإن تألّفت منه الأعداد كما أنّ الجوهر الفرد عند مثبتيه ليس بجسم وإن تألفت منه الأجسام . از اين طايفه در اشكال جزء كه ذيمقراطيس واتباع وى قائل بودهاند ، سخنى نقل نشده است . شيخ در أول طبيعيات إشارات قول آنان را نقل كرده است كه اينان قائلند كه أجسام در واقع گسيختهاند نه پيوسته وجدا شدن أجسام از مفاصل ودرزهايى است كه أجسام از آن مواضع بأعيانها يعنى مواضع معينه كه مفصل ودرز است جدا مىشوند وآن اجزا أجسام نيستند هر چند أجسام از آنها مؤلفند وآن اجزاء به هيچ وجه قابل انقسام نيستند حتى به انقسام وهمى وفرضى .
حدس راقم در عقيدت آنان راجع به جسم نبودن ذرات وتركيب جسم از ذرات اين است كه مثلا در امروز مسلم است كه آب مركب از اكسيژن وهيدروژن است كه هيچ يك آب نيستند اما به تركيب آن دو آب صورت مىيابد .
مطلب قابل اعتنايى كه در اين مقام شايسته ذكر است اين است كه مشاء در رد قائلان به جزء برهاني ندارند وبه قول محكمى آن را رد نكردهاند تا جسم را پيوسته بدانند . چنان كه شيخ در فصل أول نمط أول إشارات منتهى كارى كه كرده است اين است كه اجزاى صغار صلبه قابل انقسام وهمى وفرضى مىباشند كه از راه حجب وسط مر طرفين را پيش آمده است . ودر فصل دوم آن منتهى كارى كه كرده اين كه جسم مؤلف از اجزاى صغار غير متناهي بوده باشد نادرست است ، يعنى غير متناهي بودن اجزاء را نفى نموده است وبه همين اندازه سخن در دو فصل ياد شده ناگهان در فصل سوم نتيجة گرفته است كه فقد أوجب النظر إمكان وجود جسم ليس لامتداده مفاصل .
و