است ، هرگاه آن را جرعه جرعه بنوشم كاروان بر جاى خود توقف مىكنند و هرگاه ممزوج بگردد ، شتران را مىرانند و رهسپار مىشوند .
29 - 30 فعلت فى البيت . . . ص 55 هنگامى كه ( آن باده ) ممزوج شد ، در خانه همان كارى را كرد كه طلوع صبح در تاريكى مىكند ، پس رونده در تاريكى با نور آن راه يافت چنان كه مسافران با علائم راه راهنمايى مىشوند .
31 - بها جيف . . . ص 56 در آنجا مردارهاى كشتهشدگان قرار دارد ، اگر از استخوانهايشان بخواهى ، سفيد است و اگر از پوستشان بخواهى ، همچون صليب است .
32 - فان الذى حانت . . . ص 57 همانا كسانى كه در فلج « 4 » خونشان خشكيد . اى ام خالد ، ايشان ( در حقيقت ) همه افراد قومند .
33 - أ بنى كليب . . . ص 57 اى بنى كليب ! بدرستى كه دو عموى من كسانىاند كه شاهان را كشتند و زنجيرها را گسستند .
34 - و ما زال ذاك . . . ص 59 . . . آن عادت پيوسته باقى بود تا اين كه طايفه هوازن يكديگر را فروگذاشتند و طايفه سليم و عامر از هم پاشيده شدند .
35 - 37 وقوفها بها صحبى . . . ص 60 . . . در حالى كه يارانم در آنجا شترانشان را ( به خاطر من يا ) بالاى سر من نگه داشتند و مىگفتند : از فرط اندوه هلاك مشو و خود را به بردبارى بياراى . و بدرستى كه درمانم اشكى ريزان « 5 » است و آيا بر خرابههاى كهنه جاى اتكايى ( يا محل گريه و زاريى ) است ؟
هامش
( 4 ) - فلج موضعى است ميان بصره و ضريّه . رك : معجم البلدان ، ج 6 ، ص 392 ، و منتهى الأرب ، حرف « ف » .
- م .
( 5 ) - ترجمه مطابق نص شعر در شرح المعلقات زوزنى ، ص 3 ( عبرة مهرافة ) آورده شد ، در متن الجمان بجاى « عبرة مهراقة » عبارت « عبرة لو سفحتها » نقل شده است . - م .