تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ميزان الحكمة — صفحة 253

مساهمون:

ص٢٥٣
صَنعَ أوَّلَ مَرّةٍ فانطَلَقَ المُقعَدُ ، فقالَ : أيُّها المَلِكُ ، قد اوتِينا بحُجَّتَينِ وأتَينا بمِثلِهِ ، ولكنْ بَقِيَ شيءٌ واحِدٌ فإن هُما فَعَلاهُ دَخَلتُ مَعَهُما في دِينِهِما . ثُمّ قالَ : أيُّها المَلِكُ ، بلَغَني أنّهُ كانَ للملِكِ ابنٌ واحِدٌ وماتَ فإن أحياهُ إلهُهما دَخَلتُ مَعهُما في دِينِهِما ، فقالَ لَهُ الملِكُ : وأنا أيضاً مَعكَ . ثُمّ قالَ لَهُما : قد بَقِيَت هذهِ الخَصلَةُ الواحِدَةُ ، قد ماتَ ابنُ المَلِكِ فادعُوا إلهَكُما فيُحيِيهِ . قالَ : فخَرّا إلَى الأرضِ ساجِدَينِ للَّهِ وأطالا السُّجودَ ثُمّ رَفَعا رأسَيهِما وقالا للمَلِكِ : ابعَثْ إلى قَبرِ ابنِكَ تَجِدْهُ قد قامَ مِن قَبرِهِ إن شاءَ اللَّهُ . قالَ : فخَرَجَ النّاسُ يَنظُرونَ فوَجَدوهُ قد خَرَجَ مِن قَبرِهِ يَنفِضُ رأسَهُ مِن التُّرابِ ، قالَ : فاتِيَ بهِ المَلِكَ فَعرَفَ أنّهُ ابنُهُ ، فقالَ لَهُ : ما حالُكَ يا بُنَيَّ ؟ قالَ : كُنتُ مَيِّتاً فرَأيتُ رجُلَينِ مِن بَينِ يَدَي ربِّى السّاعَةَ ساجِدَينِ يَسألانِهِ أن يُحييَني فأحياني . قالَ : تَعرِفُهُما إذا رأيتَهُما ؟ قالَ : نَعَم ، قالَ : فاخرِجَ النّاسُ جُملَةً إلَى الصّحراءِ فكانَ يَمُرُّ علَيهِ رجُلٌ رجُلٌ فيَقولُ لَهُ أبوهُ : انظُرْ ،
شرح
برايم بياوريد . برايش آوردند . آن مرد مانند بار أول سجده‌اى كرد وتخت به راه افتاد . گفت : اى پادشاه ! آنان ، دو حجت آوردند وما نيز به مانند حجت آنان ارائه داديم . اينك يك كار ديگر باقي مانده است ، اگر اينها آن را انجام دادند من به دين آنها در مىآيم . سپس گفت : پادشاها ، شنيده‌ام كه سلطان تنها يك پسر داشته كه مرده است . حالا اگر خداى اين دو مرد أو را زنده گردانيد من به دين آنها گردن مىنهم . پادشاه گفت : من نيز با تو به دين آنها در مىآيم . آنگاه به آن دو گفت : همين يك كار باقي مانده است . پسر پادشاه مرده وشما از خدايتان بخواهيد تا أو را زنده گرداند . آن دو در برابر خدا به خاك سجده افتادند وسجده‌اى طولانى به جاى آوردند وآنگاه سر برداشتند وبه پادشاه گفتند : نزد قبر فرزندت بفرست ، خواهى ديد كه به خواست خدا پسرت از گور خويش برخاسته است . مردم به گورستان رفتند ونگاه مىكردند . ديدند كه پسر پادشاه از قبرش بيرون آمده است وگرد وخاك سر خود را مىتكاند . أو را نزد پادشاه آوردند ، ديد كه فرزند خود اوست . پادشاه پرسيد : حالت چگونه است فرزندم ؟ گفت : من مرده بودم وهم اكنون ديدم كه دو مرد در پيشگاه پروردگارم به سجده افتاده‌اند واز أو مىخواهند مرا زنده گرداند وخدا هم مرا زنده كرد . پادشاه گفت : اگر آن دو نفر را ببينى مىشناسى ؟ گفت : آرى . پادشاه دستور داد همهء مردم به صحرا روند . مردها يكى يكى از