تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ميزان الحكمة — صفحة 400

مساهمون:

ص٤٠٠
السِلاحَ وكادت تقعُ الفِتنَةُ ، فسَمِعَ عبدُ اللَّهِ بنُ ابَيٍّ النِّداءَ فقالَ : ما هذا ؟ فَأخبروهُ بالخبَرِ فَغَضِبَ غضَباً شديداً ثم قال : قد كنتُ كارِهاً لهذا المَسيرِ ، إِنِّي لَأَذَلُّ العَرَبِ ، ما ظننت أنِّي أبقى إلى أن أسمَعَ مِثلَ هذا ، فلا يَكُن عِندي تَعييرٌ ، ثُمَّ أقبل على أَصحابِه فقالَ : هذا عَمَلُكُم ، أنزَلتُموهُم منازِلَكُم وواسَيتُموهُم بِأموالِكُم وَوَقيتُموهُم بأَنفُسِكُم وأبرَزتُم نُحورَكم للقَتلِ ، فأرمَلَ نساءَكُم وأَيتَمَ صبيانَكُم ، ولو أخرَجتُموهُم لكانوا عِيالًا على غَيرِكُم ، ثُمَّ قال : لَئِن رَجعنا إلى المدينَةِ ليُخرِجَنَّ الأعزُّ منها الأذَلَّ . وكان فِي القوم زيدُ بنُ أرقَمَ - وكانَ غُلاماً قد راهَقَ - وكان رسولُ اللَّهِ صلى الله عليه وآله في ظلِّ شجَرَةٍ في وقتِ الهاجِرَةِ ، وعندَهُ قومٌ من أصحابهِ من المهاجرينَ والأنصارِ ، فجاءَ زيدٌ فأخبَرَهُ مِمَّا قالَ عَبدُ اللَّهِ ابنُ ابيّ ، فقال رسول اللَّه صلى الله عليه وآله : لعلَّكَ وهمتَ يا غُلامُ ؟ فقال : لا واللَّه ، ما وهمتَ . فقال صلى الله عليه وآله : لعلّكَ غَضِبتَ عَلَيهِ ؟ قال : لا ما غَضِبتُ عَلَيهِ . قال صلى الله عليه وآله : فلَعَلَّهُ سَفِهَ عَلَيكَ ، فقال : لا واللَّه ، فقال رسول اللَّه صلى الله عليه وآله لِشَقرانَ مَولاهُ :
شرح
صداها را شنيد وپرسيد : اين [ صداها ] چيست ؟ پس أو را از جريانات آگاه ساختند ، [ عبد اللَّه بن أبي ] سخت خشمگين شد وگفت : اين مسير وحركت پيش از اين هم خوشايند من نبوده است . اكنون من ذليل‌ترين فرد عرب هستم ، گمان نمىداشتم كه روزى زنده باشم تا اينگونه سخنان را بشنوم ، ديگر سرزنش ونكوهشى بر من نيست . سپس رو به ياران خويش نمود وگفت : اين نتيجهء عمل خودتان است ، اينان ( مهاجرين ) را در خانه‌هايتان جا داده ، اموالتان را با آنها قسمت كرده ، با جانهايتان از ايشان حفاظت نموديد وگلوهايتان را براي جان نثارى در جنگ آماده كرديد تا زنان شما بيوه وكودكانتان يتيم گشتند واگر اينان را بيرون مىرانديد ، بر كساني غيرِ شما متكى مىشدند . سپس [ عبد اللَّه بن أبي ] چنين گفت : « اگر به مدينه برگرديم ، قطعاً آنكه عزتمند است ، زبون‌تر را از آنجا بيرون خواهد كرد » در ميان گروه [ أنصار ] زيد بن أرقم - كه نوجوان بود - حضور داشت [ وسخنان عبد اللَّه را شنيد ] . [ دراين هنگام ] پيامبر أكرم صلى الله عليه وآله در گرماى نيم روز در زير سايهء درختى [ نشسته ] بودند وپيرامون آن حضرت جماعتى از أصحاب ايشان از مهاجرين وأنصار حضور داشتند . زيد نزد پيامبر آمده وآن حضرت را از گفته‌هاى عبد اللَّه بن أبي آگاه ساخت . پيامبر خدا به أو گفت : اى جوان ! شايد خيال كرده‌اى واشتباه مىكنى . زيد پاسخ داد : نه . به خدا سوگند وَهم وخيال مرا احاطه نكرده است . پيامبر فرمود : شايد بر أو خشمناكى . پاسخ داد . نه ، من بر أو خشم آلود نيستم . فرمود : چه بسا بر تو ناسزا روا داشته