هموار : مسطّح . صاف . افقى . يكسان .
متساوي . منتظم . استواء . همچون سطح هموار ودشت هموار وبخش هموار « وقسمت هنبازان هموار بود » ص 516 - ويكون قسمة الشرّكاء باستواء .
ع . وهمچون « بعد ايشان ازو هموار است » يعنى مساوى وبرابر است 29 5 .
همه سوخته : همه محترق 461 .
همى : ادات استمرار وپيوستگى همچون « همى فزايد وهمى كاهد » 82 .
هميشه آشكاره ( ستارهء . . . ) : ستارهء ابدىّ الظّهور .
هميشه پنهان ( . . . ستارهء ) : ستارهء ابدى الخفا .
هميشه پيدا ( . . . ستارهء ) : ستارهء ابدىّ الظهور .
هيربذ : آتشپرست يا آفتابپرست .
هيلاج : از دلائل نجومى براي كميّت عمر مولود دليل جان . « 1 »
ى
ياد : ذكر همچون « كتابهاى يونان از ياد أو خالىاند » 193 .
يادداشتن : از بر داشتن وبخاطر نگاه داشتن 89 .
ياد كرده : مذكور ومعروف « توانگران ياد كرده بشهر » 388 .
ياد گرفتن : بخاطر سپردن همچون « اين را ياد گرفتيم وحرز كرديم » .
ياى كردن ويارى خواستن : أعانت واستعانت باصطلاح منجّمان .
يار ( ؟ باز ) : بمعنى ذراع وگز .
يافتن : پيدا كردن ونتيجهاش جستن است .
يخ : بمعنى برف مرادف ثلج عربى ص 251 ومرادف جمد معروفست .
يك بديگر : يكديگر .
يك از پس ديگر : متوالى همچون اعداد متوالى ص 34 .
يك از ديگر بسته : مرتبط در اصطلاح نجوم و « يك از ديگر بسته بنگرستن » يعنى مرتبط بنظر .
يكى از پس ديگر : از پس يكديگر ص 113 .
يك از پس ديگر رفتن : مرادفه باصطلاح منجّمان 496 .
يله : رها ومتروك وجا گذارده ص 221 ومصدرش يله كردن است .
هامش
( 1 ) - خوارزمي در مفاتيح العلوم پس از شرح هيلاج باصطلاح منجّمان گويد « وقيل هيلاج بالفارسيّة امرأة الرّجل وكدخداه هو الزوج ومعناه ربّ البيت لانّ كده هو البيت وخداه هو الربّ ويسمى هذان الدّليلان بذلك لانّ بامتزاجهما وازدواجهما يستدلّ على كميّة العمر » . ودر بعض فرهنگهاى فارسي نوشتهاند كه هيلاج « بيونانى چشمهء زندگانى ومنجّمان فارس دليل جسم دانند در احكام » .