و ارض تزلق الاقدام فيها * فما نمشى بها الّا دبيبا
و زمينى است كه مىبلغزد پاىها در وى ، نمىرويم در آن زمين مگر آهسته و نرم .
( 34 ) و قال ايضا :
اقول لنازل البستان طوبى * لعيشك ثمّ يسكتنى البعوض
مىگويم مر فرود آيندهء بستان را : خنك زندگانى تو ، پس آنگاه خاموش مىكند مرا پشه .
يململه فليس به قرار * و يثخنه فليس به نهوض
بىقرار مىكند وى را ، وى را قرار نيست ، و ضعيف مىكند وى را از بسيارى جراحتها ، وى را توانائى برخاستن نيست .
حماه قرصه و طنينه ان * يبيت و عينه فيها غموض
بازداشت وى را ، برشكنجيدن وى ، و بانگ وى ، كه شب گذارد و چشم وى در وى بود غنودگى .
كأنّك حين يهذى بالاغانى * تكرّ فى مسامعك العروض
گوئى كه تو آنگاه كه بيهوده مىسرايد ، تكرار كرده مىشود در گوشهاى تو عروض . « 1 »
و قال ايضا يصف فرسا :
و ترى الى قلل الجبال هويّه * كهوىّ فهر من عل متدحرج
و ببينى بهسوى سرهاى كوه بر رفتن وى را ، چو فرود آمدن سنگ گرد از بالا غلطان .
فاذا رأته من بعيد قائما * بدويّة قالت ضرام العرفج
چو ببيند وى را از دور ايستاده ، زن بيابانى ، بگويد : وى فروع آتش جار است .
خاض اللّجين و بالعقيق تسربلت * اعطافه و مشى على فيروزج
درآمده است در سيم و عقيق را پيوشيده است كتفهاى وى ، و برفت بر پيروز ( يعنى يشم سبز ) .
و كأنّ فارسه ابتغى من ربه * نعت البراق فجاءه بنموذج
هامش
( 1 ) . در نسخهء اساس ، ذيل كلمهء « عروض » نوشته شده است : « يعنى فعولن فعولن فعولن » .