هان كه غنيمتگيرى زندگى را - كه طواف مىكنند بر وى آرزوها - و ساعتهاى بازى را كه بازنمىآيد چو مىبگذرد .
و بادر صروف النّائبات بنشوة * تنبّه اجفان السّرور عن الغمض
و پيشى گير به گردشهاى روزگار بهمستى ، كه بيدار كند پلكهاى چشم شادى را از غنودگى .
مؤيّد الملك ابو اسمعيل الكاتب :
و ربّما كان فضل المال متلفة * و انّما تلف الاصداف للدّرر
و بسا كه بود زيادى مال ، جاى هلاك شدن ، و بهدرستى هلاك شدن صدفها از جهت مرواريدهاست .
( 8 )
و المرء يحسب ما يأتيه من حسن * منه و ينسب ما يجنى الى القدر
و مردم مىپندارد آنچه مىكند از كار خوب از خويشتن و نسبت مىكند آنچه گناه مىكند به قدر .
رزنا الامور فلم نعرف حقائقها * من بعد فكر فصار الخبر كالخبر
بيازموديم كارها را ، پس ندانستيم حقيقتهاى آن كارها را ، پس از انديشه شده است آزمون همچون خبر .
الامام جار اللّه العلّامة :
و ليس لذى العقل اتّكال على اخ * و خال و عمّ انّما عمّك الخرج
و نيست خداوند خرد را تكيهاى بر برادر و بر خال و عمّ بهدرستى عمّ تو حقيبه [ است ] .
و لا خير فى الرّأى الملهوج انّما * يفىء بخير حين خالطه النّضج
و نيكوئى نيست در رأى خامسوز ، بهدرستى مىبيارد نيكوئى را در آنوقت كه مىآميزد درو پختگى .
و لم ينتفع الّا برأى محنّك * و يورث مغص الآكل الثمر الفج
و سود يافته نشده است مگر به رأى مرد آزموده ، و بازپس مىماند درد رودكانى خورنده ميوهء خام .