وى را هست پدرى و نمىگويم كه پدر او ناكس است و مادرى و نمىگويم كه جلف است .
و قال ايضا :
يا ربّ شيخ لنا لسنا نسمّيه * لكنّه رجل فى فيه ما فيه
اى بسا پيرا كه ما راست كه نام وى نمىبريم لكن وى مرديست در دهن وى هست آنچه هست در وى .
اضحى يحدّثنا بربخ خلق * كأنّ من دبره بابا الى فيه
شده است حديث مىگويد ما را از مبرز كنانهاى گوئى كه از . . . وى درى بهسوى دهن وى .
و قال ايضا :
لمت ابا حفص « 1 » على فعله * فقال لى : ما اطرف القصّة
ملامت كردم با حفص را بر كردار او ، گفت مرا : زهى طرفه قصهاى كه هست .
استى لى ان شئت سبّلتها * هل تدّعى فى فقحتى حصّه
. . . من مر است اگر بخواهم وقف كنم وى را ، [ آيا ] دعوى مىكنى در . . . بهرهاى ؟
و قال ايضا :
ابو سعد « 2 » له ثوب مليح * و لكن حشو ذاك الثّوب خزيه
ابو سعد را هست جامهء نغزى و پرى آن جامه ننگ است .
متى جاوزت كسوته اليه * فليس وراء عبّادان قريه
هرگاه كه بگذرى از جامهء وى بهسوى وى ، نيست از آنسوى عبّادان دهى .
و قال ايضا :
و فتى يكنى بسعد ونج القامة وغد * ناكنى فى السّر يوما و قفاه تحت خدّى
و بسا جوانى كه كنايت كرده مىشود به بو سعد كوتاه بالا ، ناكس ، . . . مرا در نهان روزى و قفاى وى زير رخ من بود .
هامش
( 1 - 2 ) . با درنظر گرفتن اينكه تحقيق در شناخت كنيههاى بدون نام خالى از اشكال نيست ، و همچنين زمينهء خاص موضوع ابيات فوق ، و اينكه در كتب مورد مراجعه ، اين ابيات در آثار ابو بكر خوارزمى ديده نشد ، در بخش اعلام درين موارد توضيحى داده نمىشود .