وارثان حكمت از يك ديگر جدا شدند من تنها ماندم مانند آهوئى كه يك شاخ دارد تذكر مىدهم اما گوش شنوا نيست و از درد مينالم ولى كسى كه دلسوز باشد نمىيابم .
و ان ابكهم اجرض و كيف تجلدى * و في القلب منى لوعة لا اطيقها
اگر بگريم بر آنها هلاك ميشوم چگونه صبر كنم با اينكه در دل شرارهاى دارم كه طاقت آن را ندارم ، تا كى به ياد شيرينى دنيا و خوشگذرانى دوران آن باشم و پيرو دلبستگان به دنيا شوم و دل مشغول داشته باشم بارواح گذشتگان با اينكه آنها رهسپار بسوى فساد و تباهى خود شدند و من در بقيه امور دنيا از آنها كنارهگيرى كرده و از دوستان جدا شدم ، آنچنان خود را بواسطه از دست دادن آنها ناراحت كردهام كه پيوسته آتش اندوهم فزونى مىيابد . و صبر از كفم ميرود گويا من اولين كسى هستم كه بآزمايش درآمدهام به ياد معارف دنيا و فراق دوستان مىافتم .
فلو رجعت تلك الليالى كعهدها * رأت اهلها في صورة لا تروقها
اگر روزگار گذشته بازگردد همانطور كه قبلا بوده مردمان زمان خود را به صورتى مشاهده مىكند كه از آنها متنفر است و بدش مىآيد .
چه كسى را سرزنش كنم و با اين نوايم چه كسى را راهنمايى نمايم و بر كه بگريم و كه را بخوانم با او باندوه بنشينم فزون باشم بر نابودى مردگان يا بر جانشينى زشت زندهها . تمام اينها موجب افزايش حزن و ريختن اشكم مىشود .
چه كسى مرا كمك مىكند بر گريه كردن . خردمندى از دلها رخت بربسته .
اشك فرو ميريزد و بايد درد انسان را آب كند با اين فاصله زيادى كه از پزشكان گرفتهايم . چگونه خواهند بود آنها با راهنمايان از در مخالفت برخاستهاند . زمان رهبران درك نكردهاند . آنها را به خود واگذاشتهاند در گمراهىها و شبهاى تيره و تار سر در گم حركت ميكنند .
حيارى و ليل القوم داج نجومه * طوامس لا تجرى بطئى خفوقها
سرگردانند شب آنها تيره است و ستارگانش بىفروغند . و باقيمانده اين شب كند رو تمام نميشود و فرمود هر كس يك خنده كند مقدارى از عقل خود را از دست داده مثل فراموش كردن يك مطلب علمى و فرمود وقتى بدن مريض نشود به خود مىبالد و فايدهاى نيست در پيكرى كه به خود ببالد و تكبر ورزد و فرمود از دست دادن دوستان غربتى است .
و فرمود هر كس قانع باشد به آنچه خدا به او داده از بىنيازترين مردم است .