باقى گذارده اى كسى كه در آثار ملتهاى گذشته كوشائى بايست و دقت كن . نگاه كن كدام عزت پادشاهى و نعمت انس و الفتى يا خوشگذرانى شخصى است كه شادكامى آنها را آلوده و همراه با غصه نكرده و دست مرگ بين آنها جدائى نيانداخته و آنها را درون خاك تيره نكرده . در دل قبرها از پيكرشان استخوانهاى پوسيده و گلهاى خشك باقيمانده و كهنه و فرسوده شدهاند .
و آليت لا تبقى الليالى بشاشة * و لا جدة الا سريعا خلوقها
قسم ميخورم كه روزگار شادى نميگذارد و نه چيزى تازه براى انسان مىماند هر چه زودتر كهنه مىشود ديدههاى تيزبين و روشنبينى خود را از دست داده و افكار دقيق از بين رفته در مطالعه حال آنها كه در برزخ بسر مىبرند و آن خاموشى خواب زياد و مدت اقامت فراوان كه در قبرها دارند و عاقلان را از غفلت سرزنش كردهاند چقدر اينها خوشگذراندند در اين قصرهاى فرسوده كنونى كه با صداى بلند نامشان را بردند و ستمگران را فراخواندند . پزشكان و دانشمندان را دعوت كردند و از پايگاه رسالت و نبوت نيز تقاضا نمودند ( كه دعا كنيد من خوب شوم اما ) در رختخواب خود همچون مارگزيده از اين پهلو به آن پهلو ميروم و چون دل افسردگان ميگريم و فرياد ميكشم ولى افسوس كه وقت گذشته .
سوى انهم كانوا فبانوا و اننى * على جدد قصد سريعا لحوقها
جز اينكه آنها بودند و ساختند و من نيز به زودى راه آنها را از پيش ميگيرم تيزبينى و هوشيارى انسان را متوجه دلهاى داغدار مىكند . دنيا پرده برداشت از غفلتزدگى كسانى كه ديده بر مناظر زيباى دنيا دوختهاند . جاى شگفتى است چگونه به دنيا اعتماد مىكند كسى كه آن را ميشناسد عقل خويش را از دست داده با اين اعتماد و بهانهها را برايش پيش كشيده و ديده از برگشت دنيا فروبسته پيوسته نشانهها و نمودارهائى از برگشت روزگار مشاهده مىكند نسبت به گذشتگان و حال آنها و عاقبت كارشان كه چگونه بودند و دنيا چيست و فريب روزگار چگونه است .
و هل هى الا لوعة من ورائها * جوى قاتل او حتف نفس يسوقها
مگر دنيا جز يك عشق ناپايدار است كه پشت سرش بيمارى كشنده و اصلى است كه بسرعت مىآيد راهنمايان راه نجات در هر زمان سخت سرزنش كردهاند دنيا را ديدهها از اندوه فراوان خون باريدهاند ولى اين راهنمائيها كهنه شد و آثار بىارزشى دنيا ناشناخته ماند و اختصاص بيك مدت داده شد گرفتاريهاى دنيا .