آنگاه از من پرسيد چكار داشتى جريان را شرح دادم ، داخل باغ شد ، مختصرى توقف نمود ، سپس خارج گرديد بغلام فرمود برو ، دست بجانب من دراز كرد كيسهاى كه محتوى سيصد دينار طلا بود به من داد از جاى حركت كرده رفت من نيز سوار بر مركب خود شده برگشتم .
ارشاد و اعلام الورى : يكى از بازماندگان عمر بن خطاب در مدينه موسى بن جعفر عليه السّلام را اذيت ميكرد هر وقت ايشان را ميديد دشنام ميداد و ناسزا به على عليه السّلام ميگفت . روزى يكى از اطرافيان امام عليه السّلام عرضكرد : اجازه ميدهى اين تبهكار را بكشم . امام عليه السّلام او را بشدّت از اين كار بازداشت .
از كار آن مرد جويا شد گفتند : در اطراف مدينه زراعت مىكند بجانب او رفت و او را در مزرعهاش يافت با الاغ خود وارد زراعت او شد ، مرد عمرى فرياد زد زراعت مرا لگد مال مكن ولى امام همانطور سواره روى زراعت ميرفت تا به او رسيد از مركب پياده شده نشست با صورتى گشاده و خنده به او فرمود : چقدر خرج اين زراعت كردهاى ؟ گفت : صد دينار .
فرمود : چقدر اميد دارى حاصل بردارى . گفت : خبر از غيب ندارم .
فرمود : از تو پرسيدم چقدر اميدوارى حاصل بدهد . گفت : اميدوارم دويست دينار حاصل بردارم . امام عليه السّلام كيسهاى كه محتوى سيصد دينار طلا بود در اختيار او گذاشت . فرمود : زراعت تو نيز بجاى خود هست خداوند آنچه اميدوارى حاصل به تو خواهد داد .
عمرى از جاى حركت كرده سر امام را بوسيد خواهش كرد از خطايش چشم بپوشد . امام عليه السّلام لبخندى زده برگشت .
وقتى امام به مسجد رهسپار شد در آنجا ديد عمرى نشسته همين كه چشم او بموسى بن جعفر عليه السّلام افتاد گفت : خدا ميداند مقام امامت را بكه بسپارد . اصحاب امام دور او جمع شده گفتند : تو قبلا بر خلاف اين رفتار ميكردى . گفت اكنون شنيديد چه گفتم ، شروع بدعا براى موسى بن جعفر نمود با او دعوا كردند او نيز
بحار الأنوار ( ج 48 ) ( زندگانى حضرت امام موسى كاظم ( ع ) ) ( فارسى ) — صفحة 87
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٨٧