راند و از نظرم ناپديد شد ، با خود گفتم :
إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ
. جواب مولايم را چه بدهم وقتى بيايد و شتر را بخواهد .
يك ساعت از روز بر آمد ديدم شتر چون شهابى رسيد عرق از پيكرش ميريزد موسى بن جعفر پياده شد و داخل خانه گرديد . غلام آمده گفت : شتر را ببر بجاى خودش ، بيا خدمت مولا با تو كار دارد .
دستور را اجراء كردم خدمت امام رسيدم ، فرمود : من به تو گفتم : شتر را بياورى تا مولايت موسى بن جعفر سوار شود تو در دل با خود آن خيالها را كردى ميدانى در اين مدت بكجاها رفت ؟ به جائى كه ذو القرنين رسيد دو برابر از آنجا نيز گذشت ، سلام مرا به تمام مردان و زنان مؤمن برسان .