تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( ج 48 ) ( زندگانى حضرت امام موسى كاظم ( ع ) ) ( فارسى ) — صفحة 182

مساهمون:

ص١٨٢
يا امير المؤمنين بحسابش ميرسيم كشته خواهد شد . بعد يحيى پيش هشام بن حكم آمد ، چشمك زد هشام فهميد كه كارش ساخته است از جاى حركت كرد ، چنين وانمود كرد كه مىخواهد ادرار يا قضاى حاجت كند كفشهاى خود را پوشيد و با عجله فرار كرد . فرزندان خويش را ملاقات نمود به آنها گفت : مخفى شويد ، به طرف كوفه فرار كرد و وارد خانه بشير شد كه او از راويان حديث از اصحاب حضرت صادق بشمار ميرفت جريان را برايش شرح داد . چيزى نگذشت كه هشام سخت بيمار شد بشير گفت : برايت طبيب بياورم ؟ گفت : نه . من مردنى هستم . هنگام فوتش كه رسيد گفت : وقتى از كار تجهيز من فارغ شدى نيمه شب بدن مرا ببر و در ميدان بگذار و نامه‌اى بنويس كه اين مرده هشام بن حكم است كه امير المؤمنين در جستجوى او بود باجل خود از دنيا رفت . هارون برادران و ياران هشام را زندانى كرده بود و گروه كثيرى بواسطه هشام زندانى شدند . فردا صبح اهالى كوفه بدن هشام را ديدند قاضى و كفيل شهر و فرماندار و شاهدان عادل جمع شدند و جريان را براى هارون الرشيد نوشتند ، هارون ، الحمد للَّه كه از شرّ او راحت شديم كسانى را كه بواسطه هشام گرفته بود آزاد كرد . اعلام الورى - ص 273 - يونس بن يعقوب گفت : خدمت حضرت صادق عليه السّلام بودم مردى شامى وارد شده گفت : من مردى اهل بحث و مناظره هستم و اطلاع از علم فقه و دستورات دينى دارم آمده‌ام با اصحاب شما مناظره كنم . حضرت صادق عليه السّلام به او فرمود : كلام تو از پيغمبر است يا از خودت . گفت : مقدارى از پيغمبر است و مقدارى از خودم . حضرت صادق فرمود : پس تو با پيغمبر شريك هستى گفت : نه . فرمود : به تو از طرف خدا وحى شده گفت : نه . فرمود : اطاعت تو واجب است همان طورى كه اطاعت از پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم واجب است گفت : نه . در اين موقع حضرت صادق عليه السّلام روى به من نموده فرمود : اين مرد مخالف خود حرف مىزند قبل از اينكه وارد مناظره شود . فرمود : يونس ! اگر تو وارد بعلم كلام بودى با اين شخص مناظره