تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( احتجاجات ) ( فارسي ) — صفحة 7

مساهمون:

ص٧
مهاجرين و انصار اشاره به ابو بكر نموده گفتند وصيّ او اين مرد است . يهودان به ابو بكر گفتند ما چند سؤال از تو مىكنيم از همان مسائلى كه از اوصياء بايد پرسيد . ابو بكر گفت هر چه مىخواهيد بپرسيد ان شاء الله جواب خواهم داد . يكى از آنها پرسيد : 1 - من و تو در نزد خدا چگونه هستيم ؟ 2 - كدام شخص است كه در درون ديگرى قرار گرفته با اينكه بين آن دو خويشاوندى نيست ؟ 3 - كدام قبر است كه با صاحبش به راه افتاده ؟ 4 - از كجا خورشيد طلوع مىكند و به كجا غروب مىنمايد ؟ 5 - كجا خورشيد تابيد كه بعد از آن ديگر نتابيد ؟ 6 - بهشت كجا است و جهنم كجا ؟ 7 - خدا را كسى بر مىدارد يا او كسى را بر مىدارد ؟ 8 - وجه پروردگار كجا است ؟ 9 - دو شاهد كدامند و دو غائب و كينه‌توز ؟ 10 - واحد چيست و دو تا كدام است و سه تا و چهار تا و پنج تا و شش تا و هفت تا و هشت تا و نه تا و ده تا و يازده تا و دوازده تا و بيست تا و سى تا و چهل تا و پنجاه تا و شصت تا و هفتاد تا و هشتاد تا و نودتا و صدتا ؟ ابا بكر در جواب سؤالات سكوت كرد ما ترسيديم مردم از دين برگردند من به خانه على بن ابى طالب رفتم و گفتم يا على چند نفر از سران يهودان وارد مدينه شده‌اند و مسائلى را از ابا بكر پرسيده‌اند كه نتوانسته جواب آنها را بدهد . امير المؤمنين عليه السلام تبسّمى نمود فرمود امروز همان روزى است كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به من وعده داده از جاى حركت كرد و پيش افتاد درست شبيه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله راه مىرفت و رفت همان جايى كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مىنشست . آنگاه به آن دو نفر فرمود نزديك من بيائيد و آنچه از اين پير مرد پرسيديد از من سؤال كنيد . پرسيدند تو كيستى ؟ فرمود من على بن ابى طالب پسر عبد المطلب و برادر پيامبر و همسر دختر او و پدر حسن و حسين و وصى او در تمام حالاتش هستم و صاحب هر منقبتى و عزتم و صاحب اسرار پيامبرم . يكى از يهودان گفت من و تو در نزد خدا چگونه هستيم ؟ فرمود من از وقتى خود را شناخته‌ام مؤمن هستم و تو از وقتى خود را شناخته‌اى كافرى اما بعد از اين چه