آن قرار داد . گفت صد تا چيست ؟ فرمود اجل حضرت داود شصت سال بود چهل سال آدم به او از عمر خودش بخشيد هنگام مرگ آدم كه رسيد انكار نمود فرزندان آدم نيز انكار مىنمايند .
يهودى گفت اى جوان ! برايم محمد صلى الله عليه و آله را چنان توصيف كن گويا او را مىبينم تا هم اكنون به او ايمان آورم . امير المؤمنين عليه السلام در گريه شد و فرمود اندوه مرا سخت به هيجان درآوردى . فرمود عزيزم پيامبر چهرهاى گشاده داشت ، ابروان بهم پيوسته ، چشمهاى درشت و سياه و گونههائى نرم ، دماغى كشيده داشت ، مويهاى سينهاش نرم بود و محاسنى انبوه داشت ، دندانهائى سفيد و گردنى چون نقره خام . مويهايى چند بر سينه تا ناف داشت بهم پيچيده كه چون شاخه كافور بود و در پيكرش جز اين موى نبود . نه خيلى بلند قد و نه بسيار كوتاه قد بود وقتى با مردم راه مىرفت نورش آنها را فرا مىگرفت وقتى راه مىرفت گويى سنگ بر مىكند و يا از سراشيبى پائين مىآيد ( شايد كنايه از تند رفتن باشد ) استخوانهاى قدمش مدوّر و گرد بود و قدمهاى لطيف داشت ميان باريك بود عمامهاش سحاب نام داشت و شمشيرش ذو الفقار و قاطرش دلدل و الاغش يعفور و شترش عضباء و اسبش لزاز و عصايش ممشوق از همه به مردم مهربانتر بود و رئوفترين اشخاص به مردم ، ميان شانهاش مهر نبوت بود كه بر آن دو جمله نوشته بود سطر اول
لا إله الا الله
سطر دوم
محمد رسول الله صلى الله عليه و آله
اين بود صفات پيامبر صلى الله عليه و آله .
آن دو يهودى گفتند ما گواهى به يكتائى خدا و رسالت محمد مصطفى صلى الله عليه و آله و جانشينى شما مىدهيم مسلمان شدند و ملازم امير المؤمنين عليه السلام بودند و در جنگ جمل به خدمتش افتخار داشتند و با آن جناب به بصره آمدند در جنگ جمل يكى از آن دو شهيد شد و ديگرى تا جنگ صفين بود و در آن جنگ او نيز شهيد شد .
در خبر ديگرى كه از خصال نقل مىشود به اختصار بعضى از سؤالها جوابش به صورت ديگرى داده شده كه به چند قسمت آن اشاره مىشود .
دو تا مىفرمايد يعنى دو خدا نگيريد
لا تَتَّخِذُوا إِلهَيْنِ اثْنَيْنِ
در مورد سه و