تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( احتجاجات ) ( فارسي ) — صفحة 21

مساهمون:

ص٢١
ابى ايوب مؤدب از پدر خود كه موّدب يكى از فرزندان جعفر بن محمد عليه السلام بود گفت پس از درگذشت پيامبر صلى الله عليه و آله مردى از اولاد داود كه يهودى مذهب بود وارد مدينه شد و ديد بازارها بسته است پرسيد چه خبر است ؟ گفته شد پيامبر صلى الله عليه و آله از دنيا رفته . آن مرد گفت همان روزى كه در كتاب ما ذكر شده از دنيا رفت . پرسيد مردم كجا هستند گفتند در مسجد . وارد مسجد شد ديد ابو بكر و عمر و عثمان و عبد الرحمن بن عوف و ابو عبيده جراح و گروه ديگرى مسجد را پر كرده‌اند گفت اجازه دهيد من هم وارد شوم و مرا ببريد پيش جانشين پيامبرتان او را پيش ابا بكر آوردند گفت من مردى يهودى از اولاد حضرت داودم چهار سؤال دارم اگر جواب بدهى مسلمان مىشوم گفتند مختصرى صبر كن در اين موقع على عليه السلام از يك درب وارد مسجد شد گفتند برو پيش اين جوان . يهودى نزديك على عليه السلام رفته گفت تو على بن ابى طالبى . فرمود تو فلان بن داود هستى گفت بلى . على عليه السلام دست او را گرفته پيش ابو بكر آورد . گفت من از اينها چهار سؤال كردم مرا به شما راهنمائى كردند كه از تو بپرسم فرمود بپرس . گفت اولين حرفى كه خداوند در شب معراج با پيامبرتان صحبت كرد چه بود كه نزد پروردگار خود برگشت و بگو كدام فرشته بود كه مزاحم پيامبرتان شد و به او سلام نكرد و از آن چهار نفرى كه مالك از طبقات جهنم سر برداشت و با پيامبر شما صحبت كردند مرا مطلع نما بگو منبر شما كجاى بهشت است ؟ على عليه السلام فرمود اولين سخنى كه خدا با پيامبرمان گفت اين بود
آمَنَ الرَّسُولُ بِما أُنْزِلَ إِلَيْهِ مِنْ رَبِّهِ
گفت منظورم اين نبود فرمود پس اين گفته پيامبر صلى الله عليه و آله
وَ الْمُؤْمِنُونَ كُلٌّ آمَنَ بِاللَّهِ
گفت منظورم اين نبود فرمود بگذار همين طور پوشيده باشد . يهودى گفت مگر تو آن شخص نيستى ؟ ! على عليه السلام فرمود حالا كه دست بر نمىدارى وقتى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله از نزد خداوند برگشت و حجاب‌ها برداشته مىشد قبل از اينكه برسد به مقام جبرئيل فرشته‌اى او را صدا زده گفت