كردند مىكنى ؟ فرمود مىخواستند چه كار كنند گفت مىخواستند خون مرا بريزند فرمود اين حرف را رها كن سؤالت را بنما . گفت سؤال مرا نمىتواند پاسخ دهد مگر پيامبر يا وصى پيامبر فرمود هر چه مايلى بپرس يهودى گفت بگو چه چيز خداوند ندارد و چه چيز نزد خدا نيست و چه چيز را خدا نمىداند على عليه السلام فرمود من هم شرطى با تو دارم . پرسيد چه شرط فرمود شهادت به
لا إله الا الله محمد رسول الله
به من بدهى گفت بسيار خوب آقاى من فرمود اما آنچه براى خدا نيست رفيق و فرزند است يهودى گفت صحيح است مولاى من ! فرمود اما اينكه چه چيز نزد خدا نيست ظلم است گفت صحيح است و امّا آنچه خدا نمىداند خداوند براى خود شريك و وزيرى نمىداند و او بر هر چيزى توانا است . در اين موقع يهودى گفت دست خود را بياور من گواهى به لا إله الا الله و محمد رسول الله مىدهم و اينكه تو خليفه واقعى پيامبر و وصى او و وارث علم اويى خداوند جزاى خير به تو در اسلام عنايت كند .
مردم صدا به ضجه بلند كردند و ابا بكر گفت اى اندوهزدا و اى ناراحتى بر طرف نما يا على گفتند پس از اين جريان ابا بكر بر منبر رفت و گفت اقيلونى اقيلونى اقيلونى لست بخيركم و على فيكم مرا رها كنيد رهايم نمائيد دست از من برداريد من بهترين شما نيستم در حالى كه على ميان شما است عمر پيش او رفت و گفت دست از اين حرفها بردار ما تو را پسنديدهايم براى خود و او را از منبر به زير آوردند اين خبر را براى على عليه السلام آوردند .
بحار الأنوار ( احتجاجات ) ( فارسي ) — صفحة 24
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٢٤