فرمود اول نماز بخوانم برايم آب آماده كنيد .
آب آورديم در روى دامنش حولهاى گذاشتم .
از صقيل آب مىگرفت و صورت خود را شستشو داد و دو دست را هر كدام يك مرتبه شست .
آنگاه سر و دو پاى خود را مسح نمود نماز صبح را در رختخواب خود خواند آنگاه قدح آب مصطكى را گرفت تا بياشامد ظرف بدندانهاى پيشين امام مىخورد و دستش ميلرزيد صقيل ظرف را از دست مباركش گرفت آن دم از دنيا رفت و در خانه خود در سامرا پهلوى پدرش دفن شد و بجانب نعمتها و تشريفاتى كه خدا به او اختصاص داده رهسپار گرديد بيست و نه سال تمام داشت .
ابن عباد در همين حديث گفت : مادر حضرت عسكرى بنام حديث وقتى خبر درگذشت حضرت عسكرى را شنيد از مدينه آمد بسامرا داستانى مفصل دارد كه خيلى طولانى است برخورد او با جعفر برادر حضرت عسكرى كه از مادرش مطالبه ميراث ميكرد و پيش سلطان از او شكايت نمود و آنچه نبايد اظهار كند در مورد ( ولادت فرزند امام حسن عسكرى ) افشاء و اظهار نمود .
در اين موقع صقيل ادعاى حمل كرد او را به خانه تعهد بردند زنان متعهد و خدمتكاران و خانواده موفق و خدمتكارانش با زنان قاضى ابن ابى الشوارب پيوسته مراقب او بودند تا موقعى كه انقلاب يعقوب ليث صفار پيش آمد و عبيد اللَّه بن يحيى بن خاقان ناگهان از دنيا رفت و اينها از سامرا خارج شدند و صاحب الزنج نيز در بصره قيام كرد و چيزهاى ديگر كه بالاخره آنها را مشغول نمود و توجهى به كار صقيل نكردند .
اكمال الدين : ابو الحسن على بن محمّد بن حباب گفت : أبو الأديان نقل كرد كه من خدمتكار حضرت امام حسن عسكرى بودم و نامههايش را بشهرها مىبردم روزى در همان بيمارى كه منتهى بفوتش شد خدمتش رسيدم چند نامه نوشت و فرمود اين
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت جواد و عسكريين ع ) ( فارسي ) — صفحة 291
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٢٩١