به او احترام ميگذارند و همه از او ستايش و تمجيد ميكنند و او را بر ساير خانوادهاش از پير مردان و ديگران مقدم ميدارند و همه معتقدند كه او امام شيعيان است من نيز بعظمت و جلالت او يقين كردم و در نظر منهم شخصيتى خيلى بالا پيدا كرد زيرا هر دوست و دشمنى را كه ديدم از او ستايش و تعريف ميكرد .
يكى از حاضرين مجلس كه اشعرى مذهب بود رو به او كرده گفت يا ابا بكر وضع برادرش جعفر چگونه است گفت جعفر كيست كه نامش را ميبرى يا با او مقايسه كنى .
جعفر مردى است كه آشكارا بفسق مشغول است و پيوسته مست و مخمور بىارزشترين مردى است كه ديدهام و پيوسته از شخصيت خود ميكاهد مردى بىزبان و احمق است و بىارزش و سبك .
به خدا قسم پس از درگذشت حسن بن على با ياران خود پيش سلطان آمد من تعجب كردم خيال نمىكردم چنين كارى بكند .
جريان چنين بود كه وقتى حسن بن على عليه السّلام بيمار شد خبر دادند بپدرم كه ابن الرضا بيمار است .
پدرم فورى پيش خليفه رفت بعد برگشت پنج نفر از غلامان مخصوص خليفه كه كمال اعتماد را به آنها داشت بهمراه پدرم بودند از آن جمله نحرير به آنها دستور داد كه از خانه امام حسن دمى غافل نشوند و پيوسته متوجه حال و وضع او باشند .
آنگاه از پى چند پزشك فرستاد و دستور داد كه صبح و شام رفت و آمد كنند و پيوسته مراقب حال او باشند .
پس از دو روز خبر آوردند كه خيلى ضعيف و ناتوان شده پدرم صبح زود بجانب خانه او رفت و پزشكان را مامور كرد كه از خانه ايشان خارج نشوند از پى قاضى القضاة فرستاد آمد پيش پدرم به او گفت ده نفر از كسانى كه كمال
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت جواد و عسكريين ع ) ( فارسي ) — صفحة 287
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٢٨٧