ابو هاشم گفت فردا صبح تركها بر مهتدى شوريده او را كشتند و معتمد بجاى او نشست و ما نجات يافتيم مردم نيز كمك كردند چون معتزلى بود و قائل به قدر . با اينكه مهتدى تصميم داشت امام را بكشد خداوند او را كشت « 1 » . عيون المعجزات - ابو هاشم گفت خدمت حضرت امام حسن عسكرى عليه السّلام رسيدم مشغول نوشتن نامهاى بود هنگام نماز اول رسيد نامه را كنار گذاشت و براى نماز حركت كرد ديدم قلم روى نامه به حركت در آمد بقيه نامه را نوشت تا تمام شد برو به سجده افتادم پس از تمام كردن نماز قلم را بدست گرفت و اجازه ورود بمردم داد . ابو يعقوب اسحاق بن ابان گفت حضرت عسكرى عليه السّلام پيغام ميداد بدوستان و شيعيان كه بعد از نماز عشاء و خفتن برويد فلان جا من آنجا خواهم آمد با اينكه نگهبانان لحظهاى از درب زندان ايشان غفلت نداشتند در شب و روز هر پنج روز يك مرتبه نگهبانان عوض مىشدند و ديگرى را بجاى آنها تعيين مىكردند با اينكه سفارش زياد در حفظ و نگهبانى به آنها مىنمودند كه مبادا درب زندان را رها كنند . دوستان و ارادتمندان امام عليه السّلام ميرفتند به محلى كه تعيين فرموده بود ميديدند آن جناب زودتر به آن محل آمده است نياز خود را به امام عليه السّلام عرض مىكردند طبق مراتب ايشان احتياجات آنها را برآورده مىنمود با ديدن معجزات بخانههاى خود برميگشتند با اينكه امام آن زمان در زندان دشمنان بود . مشارق الانوار - على بن عاصم كور كوفى گفت خدمت حضرت عسكرى رسيدم به من فرمود عاصم نگاه كن زير دو پايت روى فرشى نشستهاى كه بيشتر پيمبران و مرسلين و ائمه گرام بر آن نشستهاند عرض كردم آقا ديگر تا زنده باشم كفش از پا در نمىآورم بواسطه احترام اين فرش فرمود على ! اين كفش كه در پاى تو است نجس و ملعون است كه اقرار بولايت ما ندارد .
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت جواد و عسكريين ع ) ( فارسي ) — صفحة 265
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٢٦٥
هامش
( 1 ) يك قسمت از روايت در ص 313 بود اضافه را نوشتيم .