رجال نجاشى - ص 295 محمّد بن همام گفت پدرم نامهاى براى امام حسن عسكرى عليه السّلام نوشت كه تا كنون فرزندى صحيح برايم متولد نشده و اطلاع داد كه اكنون همسرم حامله است تقاضاى دعا و سلامت او را نمود و اينكه پسرى باشد نجيب از دوستان شما در جواب بالاى نامه به خط خود نوشته بود خداوند آنچه را كه خواسته بودى انجام داد آن حمل پسر بود و سلامت متولد شد .
اعلام الورى - ص 353 داود بن قاسم ابو هاشم جعفرى گفت خدمت حضرت امام حسن عسكرى عليه السّلام بودم براى مردى از اهالى يمن اجازه خواستند آن مرد وارد شد مردى زيبا و بلند قامت و خوش هيكل بود سلام به امام داد با اعتراف بمقام ولايت آن جناب جواب داد با پذيرش ولايت و دستور داد بنشيند . مرد يمنى پهلوى من نشست .
با خود گفتم كاش ميدانستم اين شخص كيست ؟ حضرت عسكرى عليه السّلام فرمود اين فرزند آن زن عرب باديهنشين است كه سنگى داشت آباء گرامم نام خود را بر روى آن سنگ نقش بستهاند آنگاه رو بمرد يمنى نموده فرمود آن سنگ را به من بده سنگى بيرون آورد كه يك طرف آن صاف بود امام آن را گرفت و انگشتر خود را بر روى سنگ زد نقش بست گوئى هم اكنون آن سنگ را مىبينم كه بر آن نقش بسته است « حسن بن على » در اين موقع رو بمرد يمنى كرد ، گفتم آيا تا كنون امام عليه السّلام را ديده بودى گفت نه به خدا قسم مدتها است كه آرزوى ديدارش را داشتم تا همين ساعت كه جوانكى پيش من آمد اكنون او را نمىبينم گفت از جاى حركت كن و داخل شو . من وارد شدم .
مرد يمنى از جاى حركت كرد در حالى كه مىگفت درود و رحمت خدا بر شما خاندان رسالت كه گروهى بهم پيوسته هستيد گواهى مىدهم كه حق شما واجب است مانند وجوب حق امير المؤمنين و ائمه بعد از آن جناب صلوات اللَّه عليهم اجمعين حكمت و امامت بشما رسيد و تو آن ولى اللهى كه احدى را بهانهاى
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت جواد و عسكريين ع ) ( فارسي ) — صفحة 263
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٢٦٣