تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت جواد و عسكريين ع ) ( فارسي ) — صفحة 262

مساهمون:

ص٢٦٢
خدا او را رحمت كند . به ورق گفت به وطن برگشتم ديدم فضل بن شاذان در همان روزهائى كه امام عليه السّلام فرمود خدا فضل را رحمت كند از دنيا رفته است . رجال كشى - فضل بن حارث گفت در سامرا بودم هنگام خروج مولايم امام على النقى عليه السّلام حضرت عسكرى را ديدم كه پاى پياده گريبان چاك زده بود خيلى تعجب كردم از جلال و عظمت آن جناب با اينكه شايسته چنين عظمتى بود و هم از رنگ چهره ايشان كه خيلى تغيير كرده و زرد شده بود و اين قدر ناراحت شده است از رنج و تعبى كه ميكشد . شب آن جناب را در خواب ديدم فرمود رنگ چهره‌ام را كه ديدى يك نوع امتحانى است از جانب خدا براى مردم هرطور مايل باشد آزمايش مىكند و موجب عبرت است براى روشندلان اين رنگ چهره موجب سرزنشى نخواهد شد ما مانند مردم نيستيم و از چيزهائى كه آنها در رنج و تعب مىشوند ما رنجيده نميشويم از خدا درخواست پايدارى و انديشه براى مردم ميكنم زيرا با اين انديشه گشايش حاصل مىشود . سخن ما در خواب مانند سخن در بيدارى است . رجال كشى - على بن سليمان بن رشيد عطار بغدادى گفت حضرت امام حسن عسكرى عليه السّلام عروة بن يحيى را لعنت ميكرد اين لعنت براى آن بود كه حضرت عسكرى خزانه‌اى داشت كه متصدى آن ابو على پسر راشد ( رضى اللَّه عنه ) بود خزانه را در اختيار عروة قرار دادند او هر چه در خزانه بود برداشت و بقيه را آتش زد به اين جهت مورد خشم امام قرار گرفت و لعنتش نمود و از او بيزارى جست و نفرينش كرد بيش از يك شب و روز زنده نبود از دنيا رفت و بسوى جهنم رهسپار شد . حضرت عسكرى فرمود ديشب در پيشگاه پروردگار آنقدر بدعا نشستم هنوز صبح ندميده بود و آن آتشى كه عروه افروخته بود خاموش نشده بود كه خداوند او را كشت خدا لعنتش كند .