تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت جواد و عسكريين ع ) ( فارسي ) — صفحة 229

مساهمون:

ص٢٢٩
در اين مطلب اتفاق دارند كه بيش از هفت كسيل و پيمانه در بدن انسان خون وجود ندارد آنچه تو نقل كردى اگر از چشمه آبى خارج شود جاى تعجب است از همه عجيبتر جريان شير است كه خارج شده ساعتى در فكر فرو رفت بعد شبانه روز پيوسته در جستجو بود تا در لابلاى كتابها در اين مورد مطلبى بيابد ولى چيزى پيدا نشد بعد گفت در ميان نصرانيان كسى ديگر باقى نماند كه در علم طب واردتر از راهبى باشد كه ساكن دير عاقول است نامه‌اى براى او نوشت و جريان را شرح داد من بآنجانب رفتم از خارج دير او را صدا زدم از بالا سر برآورده گفت : كيستى ؟ گفتم من از شاگردان بختيشوع هستم گفت نامه‌اى آورده‌اى . جوابدادم آرى . سبدى را آويزان كرد و نامه را در آن گذاشتم بالا كشيد و خواند پس از خواندن نامه فورى از دير فرود آمده گفت تو آن آقا را فصد كردى گفتم : آرى گفت خوشا به حال مادرت سوار بر قاطرى شده رفت . هنوز يك سوم از شب باقى مانده بود كه بسر من رأى رسيديم گفتم مايلى به خانه استادم برويم يا منزل همان آقائى كه او را فصد كرده‌ام . بالاخره قبل از اذان صبح رسيديم در خانه امام عليه السّلام . در اين موقع در باز شد و غلامى خارج گرديد گفت كداميك از شما راهب در عاقول هستيد . گفت منم اجازه ورود داد غلام رو به من نموده گفت تو دو قاطر را نگهدار با او داخل شد . من تا موقعى كه آفتاب برآمد همان جا ايستادم راهب خارج شد ديدم لباس‌هاى رهبانيت را از تن خارج نموده و لباسى سفيد در تن دارد و مسلمان شده گفت مرا ببر به خانه استادت . همين كه چشم بختيشوع به او افتاد با عجله بطرفش دويد گفت چه باعث شد كه دين خود را رها كردى گفت عيسى مسيح را پيدا كردم و بدست او اسلام آوردم . پرسيد تو عيسى را ديدى گفت نظير او را زيرا چنين فصدى را جز عيسى كسى نكرده اين شخص نيز مانند اوست در معجزه و دلائلى كه دارد . بعد خدمت حضرت امام حسن عسكرى را برگزيد و تا زنده بود در خدمت ايشان بود .