تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت جواد و عسكريين ع ) ( فارسي ) — صفحة 228

مساهمون:

ص٢٢٨
سال داشت گفت من شاگرد بختيشوع طبيب متوكل بودم از بين شاگردان مرا بيشتر مورد لطف قرار ميداد . روزى حضرت امام حسن عسكرى پسر على بن محمّد بن على بن موسى الرضا عليهم السّلام به بختيشوع پيغام داد كه بهترين شاگرد خود را بفرست تا مرا رگ بزند . بختيشوع مرا انتخاب كرده گفت ابن الرضا از من خواسته يك نفر را براى فصد بفرستم متوجه باش او داناترين فرد روى زمين است دقت كن مبادا در مورد دستورى كه ميدهد اعتراض كنى . خدمت آن جناب رفتم دستور داد در اطاقى باشم هر وقت احتياج داشت مرا بخواهد . موقعى كه من خدمتش رسيدم بهترين وقت براى فصد بود ولى موقعى مرا براى فصد خواست كه برايش خوب نبود يك طشت بزرگ حاضر كرده بود من رگ اكحل را فصد كردم خون پيوسته ميريخت باندازه‌اى كه طشت پر شد بعد فرمود خون را قطع كن من قطع كردم دست خود را شست و بست . باز مرا به همان اطاق برگردانيد غذاهاى گرم و سرد مقدار زيادى آوردند تا عصر آنجا بودم باز مرا خواست . فرمود رگ را باز كن همان طشت را دو مرتبه خواست . من رگ را باز كردم خون جارى شد تا طشت پر گرديد . فرمود قطع كن خون را قطع كردم دست خود را بست باز مرا به همان اطاق برگردانيد شب همان جا خوابيدم . فردا صبح كه آفتاب برآمد مرا خواست و همان طشت را آوردند فرمود رگ را بگشا من گشودم مثل شير دوشيده مايعى خارج گرديد تا طشت پر شد باز دستور داد قطع كنم . قطع كردم دست خود را بست يك دست لباس و پنجاه دينار طلا به من داد فرمود اين را بگير مرا معذور دار هديه ايشان را گرفتم عرض كردم آيا امر و دستورى به من ميفرمائيد فرمود با كسى كه در دير عاقول همسفر مىشوى خوش رفتارى كن . من پيش استادم بختيشوع رفتم و جريان را شرح دادم گفت تمام پزشكان