پدرم گفت يك شب پيك امام آمد احمد بن محمّد بن عيسى از اطاق خارج شد من با پيك خلوت كردم ولى احمد دو مرتبه برگشت و جايى ايستاد كه حرف ما را مىشنيد . پيك گفت مولايت سلام مىرساند و ميفرمايد من از دنيا ميروم و امامت متعلق بفرزندم علي است ، همان مقامى را كه من بعد از پدرم بر شما داشتم او پس از من بر شما خواهد داشت . پيك راه خود را گرفت و رفت .
احمد بن محمّد بجاى خود بازگشت . از من پرسيد چه گفت به تو . گفتم : حرفى بود گفت من شنيدم . سخن پيك را برايم شرح داد . گفتم اين كارى كه كردى خدا بر تو حرام كرده بود زيرا در قرآن ميفرمايد
وَ لا تَجَسَّسُوا
اكنون كه شنيدى شنيده خود را براى گواهى بخاطر داشته باش اگر روزى احتياج پيدا كرديم مبادا تا موقعش نرسيده اظهار كنى .
پدرم گفت فردا صبح پيغام را در ده نسخه نوشتم آنها را مهر زدم و در اختيار سران اصحاب قرار دادم به آنها گفتم در صورتى كه قبل از مطالبه اين نسخه از دنيا رفتم آنها را باز كنيد و بدستور داخل آن عمل نمائيد .
پس از درگذشت حضرت جواد ( ابو جعفر ) عليه السّلام از منزل خود خارج نشدم تا وقتى كه فهميدم اصحاب گرد محمّد بن فرج اجتماع نمودهاند و در مورد امامت از يك ديگر جستجو مىكنند . محمّد بن ابى الفرج برايم نامهاى نوشت به اين مضمون : اگر ترس از اطلاع يافتن خليفه نداشتم با اين جمعيت مىآمدم پيش تو خوب است بيائى اينجا .
من سوار شدم و پيش او رفتم ديدم اصحاب اجتماع كردهاند با آنها درب خانه بگفتگو پرداختم ديدم بيشترشان در شك افتادهاند .
يكى كه نوشتهها دستش بود و آنجا حضور داشت گفتم آن نوشتهها را بياور وقتى آوردند گفتم اين دستورى است كه به من دادهاند . يكى از آنها گفت كاش در اين مورد كس ديگر نيز شاهد گفتار تو بود . كه اين سخن بيشتر ثابت شود .
گفتم : اتفاقا خداوند آنچه شما آرزومنديد پديد آورده ابو جعفر اشعرى نيز