تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت على بن موسى الرضا ع ) ( فارسي ) — صفحة 270

مساهمون:

ص٢٧٠
ديده مىشود . وقتى اين قبر آشكار شد بدنم را در آن فرو نبريد تا از داخل ضريح آب سفيدى بالا بيايد تا قبر پر شود و مساوى با زمين گردد بعد يك ماهى به طول قبر در آن به حركت در مىآيد تا وقتى ماهى از نظر پنهان نشود و آب خشك نگردد مرا داخل قبر نكنيد پس از ناپديد شدن ماهى و خشك شدن آن مرا داخل قبر ميگذاريد و لحد مرا در همان ضريح قرار ميدهيد مگذار خاك بريزند داخل قبر ، زيرا خود قبر پر مىشود عرض كردم بسيار خوب آقا . فرمود : هر چه ميگويم به ياد داشته باش و عمل كن مبادا مخالفت كنى . گفتم : آقا ! به خدا پناه ميبرم كه دستور شما را مخالفت كنم . هرثمه گفت : بعد با گريه و اندوه خارج شدم و پيوسته چون سپنجى بر روى آتش ميسوختم كسى جز خدا از حالم خبر نداشت . بعد مأمون مرا خواست پيش او رفتم همان جا بودم تا نزديك ظهر بعد گفت هرثمه ! برو خدمت ابو الحسن سلام مرا به او برسان ، بگو يا تشريف بياورد اينجا يا من خدمتش برسم اگر گفت ما ميرويم بگو تقاضا كرده زود تشريف بياوريد . گفت خدمت حضرت رضا عليه السّلام رسيدم ، تا چشمش به من افتاد فرمود : وصيت و سفارش مرا بخاطر دارى ؟ گفتم : آرى . فرمود كفش مرا بياوريد ميدانم براى چه تو را فرستاده كفش آن جناب را آوردم به طرف مأمون رفت همين كه وارد مجلس مأمون شد خليفه از جاى حركت كرده آن جناب را در آغوش گرفت و پيشانى ايشان را بوسيد پهلوى خودش روى تخت نشاند ساعتى شروع بصحبت كردند بعد بيكى از غلامان دستور داد انگور و انار بياور . هرثمه گفت : تا اين حرف را شنيدم نتوانستم خود را نگهدارم بدنم به ارتعاش افتاد و رنگم قرمز شدم ترسيدم متوجه شوند به عقب برگشتم تا خارج شدم و خودم را بگوشه‌اى انداختم . نزديك ظهر متوجه شدم مولايم علي بن موسى الرضا عليه السّلام خارج شد و به منزل