عرض كردم : نامه چه بود . فرمود : مادر خطاب كنيز زبير بن عبد المطلب بود نفيل با او همبستر شد حامله گرديد . زبير خواست او را كيفر كند فرار كرد به طرف طائف زبير در پى او بطائف رفت قبيله ثقيف او را ديدند سؤال كردند اينجا چرا آمدهاى ؟
گفت : كنيزى داشتم كه نفيل شما با او درآميخته . نفيل از طائف بشام فرار كرد - زبير براى تجارت بشام رفت وارد بر پادشاه شام شد . پادشاه به او گفت من يك حاجت از تو ميخواهم . گفت : حاجت شما چيست . گفت مردى از بستگان شما مدعى است فرزندش را شما گرفتهايد من مايلم فرزند او را برگردانى . گفت : او را بياوريد من او را به بينم كيست ؟
فردا پيش پادشاه رفت همين كه چشم پادشاه به او افتاد خندهاش گرفت زبير پرسيد چرا مىخندى ؟ گفت : خيال نمىكنم اين مرد از نژاد عرب باشد همين كه چشمش به تو افتاد كه وارد شدى از ترس نتوانست خود را نگه دارد مرتب ميگوزيد .
زبير گفت : وقتى به مكه رفتم حاجت شما را بر مىآورم . وارد مكه كه شد از سران قريش خواست كه بچه او را بدهند آنها قبول نكردند . عبد المطلب را وادار نمود او گفت : من به او كارى ندارم نديديد با فلان بچه من چه كرد خودتان برويد پيش او . رفتند و با او صحبت كردند ، بالاخره زبير گفت : شيطان قدرتى پيدا خواهد كرد پسر او نيز پسر شيطان است من مطمئن نيستم كه روزى بر ما رياست نكند برويد آن پسر بچه را بياوريد از درب مسجد من با آهن تفتيده بر پيشانى او داغ بگذارم و چند خط روى صورتش باقى بگذارم و صورت مجلسى تهيه كنم كه او و پسرش بالاى مجلس بنشينند و بر ما و اولادمان حكومت نكنند و نه با ما تيراندازى نمايند .
اين كار را كردند با آهن روى صورتش علامت گذاشت و صورت مجلس را نوشتند همان نامه پيش من است به آنها گفتم اگر دست برنداريد آن نامه را بيرون مىآورم كه آبرويتان ميرود به همين جهت خوددارى كردند .
اختصاص - ص 53 - هشام بن سالم گفت : من و زرارة در هر موضوعى كه اختلاف
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام جعفر صادق ع ) ( فارسي ) — صفحة 322
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٣٢٢