شنيدم كه كسى ميگفت بگيريد او را همان آيه را خواندم . ديگرى گفت چگونه او را بگيريم با اينكه پناه به آيه طيبه برد : امالى : محمّد بن رشيد گفت آخرين شعر سيد بن محمّد رحمة اللَّه عليه يك ساعت قبل از فوت شعر زير بود زيرا بيهوش شد و صورتش سياه گرديد بعد به هوش آمد صورتش سفيد شده بود اين شعر را سرود .
احب الذى من مات من اهل وده * تلقاه بالبشرى لدى الموت يضحك
و من مات يهوى غيره من عدوه * فليس له الا النار مسلك
ابا حسن تفديك نفسى و اسرتى * و مالى و ما اصبحت في الارض املك
ابا حسن انى بفضلك عارف * و انى بحبل من هواك لممسك
و انت وصى المصطفى و ابن عمه * و انا نعادى مبغضيك و نترك
مواليك ناج مؤمن بين الهدى * و قاليك معروف الضلالة مشرك
و لاج « 1 » لحانى في على و حزبه * فقلت لحاك اللَّه انك اعفك « 2 »
امالى - على بن حسين بن ابى حرب از پدر خود نقل كرد كه گفت رفتم پيش سيد بن محمّد حميرى براى عيادتش در همان بيمارى كه از دنيا رفت ديدم در حال جان دادن است گروهى از همسايگانش حضور داشتند آنها تمام عثمانى مذهب بودند .
سيد مردى خوش صورت پيشانى بلند و گردنى كشيده داشت در صورتش نقطهاى سياه پيدا شد مانند اثر يك مداد پيوسته زياد ميشد تا تمام صورتش را گرفت شيعيانى كه حضور داشتند از اين جريان ناراحت شدند اما ناصبيان آثار شادى و شماتت و سرزنش در چهره آنها نمودار بود .
چيزى نگذشت كه از همان محل نقطه سياه نورى سفيد درخشيد پيوسته اضافه ميشد تا تمام صورتش نورانى گرديد سيد چشم باز كرد و خنديد اين شعر را سرود :
هامش
( 1 ) لاح : ملامت كرد .
( 2 ) اعفك : احمق