برادرم يك واجب خدا را كه قيام براى امر بمعروف و نهى از منكر است ترك نكرده بانتظار وعدهاى كه دستور انتظار آن را ندادهاند .
در حديث قبل از همان امالى نقل مىكند از ابى خالد واسطى كه محمّد بن عبد اللَّه ابن حسن گفت ابا خالد من قيام ميكنم به خدا قسم كشته خواهم شد بعد عذر خويش را با اينكه ميدانست كشته مىشود بيان نمود . اينها تمام دليل است بر اينكه منحرف از جاده حقيقت نشده و چنگ به خدا و پيامبر زدهاند .
اين آخرين قسمتى بود كه از كتاب اقبال نقل كرديم .
كافى ج 3 ص 478 - على بن ابى حمزه از اسماعيل بن ارقط و مادرش ام سلمه خواهر حضرت صادق نقل كرد كه من در ماه رمضان سخت مريض شدم بطورى كه مشرف بمرگ گرديدم بنى هاشم براى برداشتن جنازه جمع شدند همه يقين داشتند كه من ميميرم مادرم خيلى ناراحتى كرد .
دائيم حضرت صادق به او فرمود برو بالاى پشت بام دست بدعا بردار و توجه به خدا كن و دو ركعت نماز بگذار پس از نماز بگو بار خدايا تو اين فرزند را به من دادى با اينكه وجود نداشت خدايا من او را از تو ميخواهم به من برگردان .
مادرم به اين دستور عمل كرد من به هوش آمدم و نشستم موقع سحر شد سحرى آوردند من نيز با آنها سحرى خوردم .
ابو الفرج اصفهانى از حسين بن زيد نقل مىكند كه گفت من بين قبر و منبر پيامبر ايستاده بودم ديدم فرزندان امام حسن را از خانه مروان خارج نمودند با ابو الازهر ميخواهند ببرند بربذه حضرت صادق از پى من فرستاده پرسيد چه خبر دارى گفتم فرزندان امام حسن را بيرون آوردند و سوار محمل نمودند فرمود بنشين من نشستم غلامى را خواست بعد دعاى زيادى كرد آنگاه بغلام خود فرمود برو هر وقت آنها سوار كردند بيا به من خبر بده . غلام آمده گفت آنها را مياورند .
حضرت صادق از جاى حركت كرد و پشت پردهاى كه از موى سفيد بافته
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام جعفر صادق ع ) ( فارسي ) — صفحة 263
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٢٦٣