ديگر باقيمانده . گفت آن شصت سال را بفرزندت داود بخشيدى . جبرئيل فرود آمد و آن يادداشت را آورد .
حضرت صادق فرمود به همين جهت وقتى يادداشت و سند بدهى مديون را بيرون آورند كوچك مىشود . بالاخره روح او را قبض نمود .
كافي : محمّد بن مسلم گفت خدمت حضرت صادق رسيدم ابو حنيفه آنجا بود عرضكردم آقا خواب عجيبى ديدهام . فرمود خواب خود را بگو كه معبّر خواب اينجا است اشاره به ابو حنيفه نمود .
گفتم در خواب ديدم مثل اينكه وارد خانهام شدم يك مرتبه زنم بيرون آمد مقدار زيادى گردو را شكست و بر سر و صورت من پاشيد از اين خواب تعجب كردم . ابو حنيفه گفت تو با بستگان زنت كه اشخاص پستى هستند در مورد ارث اختلاف خواهى داشت پس از ناراحتى زياد بالاخره سهم خود را خواهى گرفت ان شاء اللَّه . حضرت صادق فرمود به خدا قسم خوب گفتى .
ابو حنيفه رفت گفتم فدايت شوم من از تعبير اين ناصبى خوشم نيامد .
فرمود خدا ناراحتى را برايت نياورد تعبير ما با آنها يكى نيست و نه تعبير آنها موافق تعبير ما است جواب خواب تو آن نبود .
عرضكردم : پس شما چطور قسم خورديد كه خوب گفتى با اينكه اشتباه بود ؟
فرمود بلى منظورم اين بود كه خوب اشتباه گفتى . عرضكردم تعبير آن چيست ؟
فرمود تو زنى بچنگ مىآورى و از او بهره جنسى ميبرى همسرت ميفهمد و لباسهاى تو را پاره پاره مىكند زيرا پوست لباس مغز است . محمّد بن مسلم گفت به خدا قسم فاصله تعبير و ظهور خواب تا روز جمعه بيشتر طول نكشيد صبح جمعه من در خانه نشسته بودم زنى رد شد از او خوشم آمد غلام خود را امر كردم او را بياورد . غلام آن زن را آورد و داخل خانه نمود از او بهره جنسى بردم همسرم متوجه جريان شد وارد اطاق گرديد زن كه فرار كرد و از در خارج شد من تنها ماندم لباسهاى تازهام را كه در عيدها ميپوشيدم پاره پاره كرد .
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام جعفر صادق ع ) ( فارسي ) — صفحة 194
مساهمون: العلامة المجلسي
ص١٩٤