به او فرمود خدا راضى نيست كه من در مال خود فريب بخورم و كلاه سرم برود . ابو حنيفه گفت نه به خدا هرگز خدا راضى نيست كه در مال خود فريب بخورى چه كم و چه زياد ما چيزى بشما نگفتيم مگر اينكه چنان راه جواب را براى ما بستيد كه راه فرار نداشتيم .
كافي - عبد اللَّه بن سنان گفت وقتى حضرت صادق پيش ابو العباس سفاح در حيره رفت . يك روز براى ديدن عيسى بن موسى خارج شد در بين راه كوفه و حيره عيسى بن موسى با ابن شبرمه قاضى به امام عليه السّلام رسيد . عرضكرد آقا كجا تشريف ميبرديد ؟ فرمود پيش تو مىآمدم . گفت خدا زحمت اين راه را براى شما كم كرد در خدمت امام رفت ابن شبرمه عرضكرد آقا چه ميفرمائيد در مورد سؤالى كه امير از من نموده ولى من جواب آن را نميدانستم ؟ فرمود چه چيز .
عرضكرد از من پرسيد اولين نوشتهاى كه در زمين نوشته شد كدام نامه بود فرمود خداوند به حضرت آدم فرزندانش را به صورت ذرّ نشان داد پيمبران ، پادشاهان و مؤمنين و كفار يكى يكى آنها را ديد . همين كه رسيد بداود پيامبر عرض كرد خدايا اين كيست كه او را گرامى داشته و بمقام پيامبرى مفتخر كردهاى اما عمر كوتاهى دارد .
خداوند وحى كرد اين پسرت داود است كه چهل سال عمر مىكند من مدت زندگى و ارزاق را معين كردهام اما هر كدام را بخواهم كم و زياد ميكنم در نزد من نوشته اصلى است . اگر تو از عمر خود چيزى به او ببخشى به او خواهم داد . عرضكرد خدايا من شصت سال از عمرم را به او مىدهم تا صد سال تمام داشته باشد .
خداوند بجبرئيل و ميكائيل و ملك الموت دستور داد اين جريان را يادداشت كنيد او به زودى فراموش مىكند . يادداشتى نوشتند و با بالهاى خود آن را امضاء نمودند از طينت عليين .
هنگام وفات آدم كه رسيد ملك الموت براى قبض روح او آمد آدم گفت براى چه آمدهاى ؟ گفت براى قبض روح تو . گفت هنوز از عمر من شصت سال
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام جعفر صادق ع ) ( فارسي ) — صفحة 193
مساهمون: العلامة المجلسي
ص١٩٣