تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام جعفر صادق ع ) ( فارسي ) — صفحة 18

مساهمون:

ص١٨
نشناخته دامنش را گرفت گفت تو هميان مرا برده‌اى . امام فرمود هميان چه داشت ؟ گفت هزار دينار . آن مرد را برد به منزل خود و هزار دينار به او داد وقتى پول را گرفت و به منزل خود برگشت ديد هميانش در خانه است . با عذر خواهى خدمت حضرت صادق عليه السّلام رسيده پول را تقديم كرد امام عليه السّلام از گرفتن خوددارى نمود فرمود چيزى كه داديم پس نمىگيريم . آن مرد بعد جستجو نمود كه اين شخص كيست . گفتند جعفر بن محمّد صادق است گفت بايد چنين كارى چون او بكند . اشجع سلمى خدمت حضرت صادق رسيد ديد آن آقا بيمار است . نشست و از حال امام و ناراحتى او سؤال كرد امام فرمود از ناراحتى و بيمارى بگذر بگو براى چه آمده‌اى . اشجع اين دو شعر را خواند :
البسك اللَّه منه عافية * في نومك المعترى و في ارقك تخرج من جسمك السقام كما * اخرج ذل الفعال من عنقك
فرمود غلام ! چقدر نزد تو است عرضكرد چهار صد دينار فرمود بده باشجع . در كتاب روضه است كه سفيان ثورى خدمت حضرت صادق رسيد ديد رنگ آن جناب تغيير كرده . عرضكرد آقا چه شده . فرمود من گفته بودم بالاى پشت بام نروند . همين كه وارد شدم ديدم يكى از كنيزانم كه پرستار يكى از بچه‌هاى من است . بالاى نردبان است و بچه هم با او است همين كه چشمش به من افتاد لرزه بر اندامش افتاد متحير شد بچه از دستش افتاد به زمين و مرد . من از مردن بچه رنگم تغيير نكرده . از ترسى كه بر كنيز وارد كرده‌ام اين طور شدم با اينكه دو مرتبه به او فرموده بود ناراحت نشو باكى نداشته باش ترا در راه خدا آزاد كردم . اين شعر را نسبت به حضرت صادق داده‌اند :
تعصى الاله و انت تظهر حبه * هذا لعمرك في الفعال بديع